یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵ - 4:25 - nali -
### سرودِ هستی: سی تجلّی در سی بیت
ای وجودِ نامتناهی، سر سرودِ آفرینش
چون گشودی چشمِ هستی، در نخستین پیشِ پیش
(۱. وحدتِ آغازین)
از سکوتِ مطلق آمد، بانگِ «کُن»، هستی پدید
آفرینش، موجِ نور، در دلِ او شد پدید
(۲. امرِ «کُن»)
نیست بودی، گشت هستی، در نهان، آنگه عیان
همچو مهتابی که تابد، بر شبِ تارِ جهان
(۳. ظهورِ از نهان)
چون تنورِ عشقِ او، عالم گدازانید، آه
هر که آمد، ذرّهای از او، ولی در انقضاه
(۴. عشقِ سوزان)
نفسِ رحمانی اگر، عالم نفس داد و حیات
همچو مریم، روحِ پاکت، پاک از هر اشتباه
(۵. نفسِ رحمانی)
هرچه بینی، نقشِ او، آیینهی او، اوست، لیک
عینِ او دیدن، حجابِ «من» گشاید، ای شفیق
(۶. آینهٔ حق)
این صفات، بس جلوهگر، در هر یکی، نامی زِ دوست
لیک نامِ او، ورایِ هر صفت، در اوجِ اوست
(۷. تجلیِ صفات)
نیست جز او، این کلیدِ اوّلین، درِ عرفان
در گشایی، تا بیابی، اوست را، در هر کران
(۸. کلیدِ لا)
جبرِ هستی، چون قضا، بی اختیار است آدمی
چاره آن باشد که تسلیم آوری، ای همرهی
(۹. تسلیمِ قضا)
آشنایی با خودت، اول قدم، در راهِ دوست
تا نیابی خویش را، او را نیابی، ای فسوس
(۱۰. خودشناسی)
آسمان، آیینهٔ او، خاک، فرشِ پایِ او
ابر، اشکش، باد، فریادش، به هر سو، هایِ هو
(۱۱. تجلی در طبیعت)
شب، حجابِ ظلمت است، اما نهان، نورِ خدا
چون ببینی، اوست آنجا، ای دلِ آگاه، فزا
(۱۲. نور در شب)
رنگها، نقشِ همین او، در تنوّع، رنگِ او
هر که او را دید، یک رنگ است، فارغ از رنگِ او
(۱۳. وحدتِ رنگها)
درد، گر در جانِ تو، زنگارِ غم، بنشاند، آه
با دواِ عشقِ او، جان را طَهور آرد، پناه
(۱۴. درد و دوا)
اشکِ حسرت، چون گُهر، بر تربتِ جانان بریز
تا ببینی، چشمهٔ وصلش، زِ هر دردی، عزیز
(۱۵. اشکِ وصل)
هر چه خواهی، از خدا خواهی، طلب کن، ای عزیز
اوست آن بخشندهٔ بیمنّت، در دو عالم، دلگُریز
(۱۶. طلب از خدا)
روزِ محشر، جز عمل، یاری نیابی، ای پسر
گر کنی کاری، نه از بهرِ خود، از بهرِ او، در این گذر
(۱۷. عملِ خالص)
شکرِ نعمت، نعمت افزاید، زِ حق، شکرش بجوی
گر بجوی، یابی، در این عالم، سعادت، در نکوی
(۱۸. شکرِ نعمت)
صبر، زآنِ اولیاء، در تنگنایِ روزگار
هر که صبر آموخت، بخشد حق، در او، وصلِ یار
(۱۹. صبرِ اولیاء)
قناعت، گنجِ پنهان است، ای دوست، در دلِ فقیر
هر که قانع شد، غنی شد، از غنایِ او، امیر
(۲۰. قناعت)
دوستی با حق، غنیمت، ای جوان، بگذار غیر
تا نبینی، جز جمالِ او، نه در این عالم، نه سیر
(۲۱. دوستی با حق)
مهرِ مادر، جلوهٔ او، در جهان، ای جانِ من
هر کجا دیدی، مِهرِ او، او بود، در این وطن
(۲۲. مهرِ مادر)
قوّتِ جان، ذکرِ او، لبریزِ نور و اتّقا
الغرض، در هر نفس، او را بخوان، ای با وفا
(۲۳. ذکرِ جان)
علمِ نافع، گنجِ اوست، در دلِ دانا، نهان
حکمت آموز، تا بیابی، راهِ حق، ای قهرمان
(۲۴. علمِ نافع)
حلم و عفو، خلقِ نیکو، مرهمِ دلهایِ رنج
چون کنی، بخشد خدا، بر تو، در عالم، گنج
(۲۵. حلم و عفو)
از قناعت، گنجِ جان، بر جانِ خود، نِه، ای عزیز
تا نبینی، ذلّتِ فقر، در جهان، ای دلستیز
(۲۶. گنجِ قناعت)
عشقِ او، شمعِ دلِ سالک، در این شبهایِ تار
رهنمایِ اوست، تا بیند، جمالِ کردگار
(۲۷. عشقِ الهی)
از خودی تا نیستی، این راهِ دور و دراز
تا نبینی، جز خدا، در هرچه بینی، ای مجاز
(۲۸. نیستی در هستی)
وقتِ رفتن، نالهٔ «ای وای»، یا «أللّهمّ عجّل»
هر که آمد، رفتنی باشد، بدان، این است، حلّ
(۲۹. فنایِ ابدی)
پس بفهم، ای جانِ من، این نکته را، از دل، بخوان
هستِ مطلق، اوست، باقی، ما همه، مهمانِ آن
(۳۰. بقاءِ مطلق)