### مثنویِ خلوتِ ترنم
ترنم آمد و خانه به نور آذین شد
شبِ خسته، زِ قدمهای او یقین شد
گهواره، چون دلِ مادر، زِ مهر لرزید
ماه از شکافِ شبِ خانه سر برآورید
دستِ پدر، دعا شد کنارِ بالشِ او
اشکِ شوق، آینهدارِ نگاهِ بالشِ او
داییِ کوچک، چو بادِ بهار، خندان بود
در چشمِ او تماشایِ صبحِ خندان بود
پدربزرگ، به سکوتی کهن، دعا میخواند
هر واژهاش، چراغی به جانِ ما میماند
ترنم، هنوز نامِ خویش را نمیدانست
اما دلِ جهان، او را به مهر میخواند
او آمد و زمان، نرمتر از نسیم گذشت
خانه زِ عطرِ حضورش به باغِ سیب نشست
هر پلکِ او، طلوعی زِ آسمان میشد
هر خندهاش، دلیلِ دوامِ جان میشد
در خوابِ او، فرشتگان عبور میکردند
بر گونهاش، ستارهنشان ظهور میکردند
جهان اگرچه بزرگ است و پرغبار و فریب
کنارِ او رسیدیم به حقیقتِ نصیب
ترنم، تو نخستین ترانهی جانِ مایی
آغازِ روشنِ این خانه و پیمانِ مایی