کارگاهِ هستی
در کارگاهِ هستی،
پیش از آنکه زمان
نامِ خود را بشناسد،
عملگرِ تبادل
ذرات را جابهجا میکرد
و جهان میآموخت
که هویت،
گاه در تفاوت است
و گاه در یکسانی.
ویژهحالتها
در سکوتِ میدانها
چون اندیشههایی خالص
در انتظارِ مشاهده بودند؛
و ویژهمقدارها
پاسخهایی بودند
که از دلِ ابهام
به اجبارِ اندازهگیری
زاده میشدند.
معادلهٔ شرودینگر
بر دیوارِ ناپیدای کیهان
آهسته نوشته شده بود؛
نه فرمانی قطعی،
بلکه سرودی از امکانها.
کوانتوم
به من گفت:
جهان پیش از نگاهِ تو
شاید هزار چهره داشته باشد.
و احتمال
لبخند زد و گفت:
یقین،
تنها نامی است
که انسان بر نادانیِ محدودِ خود میگذارد.
اما آنسوتر،
نسبیت
زمان را خم کرد
و فاصله را به رؤیا بدل ساخت؛
تا روشن شود
که ساعتها نیز
همیشه راست نمیگویند.
میانِ این همه نظم،
آشوبی پنهان بود؛
و میانِ این همه آشوب،
نظمی ژرفتر.
کاربردِ دانش
شاید ساختنِ ماشینها باشد،
اما کاربردِ حکمت
فهمیدنِ این پرسش است:
چرا چیزی هست
به جای آنکه هیچچیز نباشد؟
و هنوز
مسائلِ حلنشده
چون ستارگانی دور
بر سقفِ اندیشه میدرخشند؛
مادهٔ تاریک،
آغازِ زمان،
سرنوشتِ آگاهی.
آنجا که علم متوقف میشود
و فلسفه قدمی دیگر برمیدارد،
اثراتِ خیالانگیز
از دلِ معادلات برمیخیزند؛
گویی جهان،
همزمان
یک آزمایشِ بزرگ،
یک شعرِ ناتمام،
و رؤیایی است
که در کارگاهِ هستی
هنوز در حالِ سروده شدن است.