### مثنویِ مادربزرگ و ترنم
مادربزرگ آمد و گل در نگاهش شکفت
عطرِ محبت زِ لبخندِ پناهش شکفت
ترنم آرام خفت اندر آغوشِ او
ماه میلرزید از گرمیِ خاموشِ او
دستِ او بر رویِ گهواره دعا مینوشت
بوسه بر پیشانیِ آن غنچهها مینوشت
چشمِ او آیینهدارِ مهرِ دیرین بود
قلبِ او سرشارِ عشقِ پاکِ شیرین بود
گفت: «ای جانم، تو بهارِ خانهای
روشنیبخشِ شبِ ویرانهای»
هر نفس کز سینهی کودک برآمد
در دلِ او چشمهای روشن درآمد
اشکِ شوقش رویِ رخسارش چکید
قصههای سالهای دور را با خود کشید
یادِ مادر، یادِ فرزندانِ خویش
موج زد در خاطرِ پنهانِ خویش
گفت: «تو پیوندِ فردا با منی
یادگارِ عشقِ اجدادِ منی»
در نگاهِ کودک، جهان را تازه دید
خویشتن را در گلِ او باز دید
گویی از لبخندِ او پیغام داشت
هر تبسم، بویِ صبحِ شام داشت
مادربزرگ آهسته لالایی سرود
خانه از آوازِ او لبریزِ بود
لالهای در خوابِ نازش پرپر زد
نورِ ایمان در دلِ مادر زد
شب گذشت و صبح بر گهواره ریخت
بر دو چشمِ ترنم، ستاره ریخت
مادربزرگش گفت: «ای نورِ دلم
با تو شیرین شد تمامِ مشکلم»
عشقِ او چون سایهای بر خانه ماند
در دلِ ترنم، دعایش جاودان ماند
گرچه فردا دور سازد این دو را
مهرِ او پیوسته دارد این دو را
هر کجا ترنم از دنیا گذشت
بویِ آغوشِ بزرگِ خویش یافت
مادربزرگ وامدارِ عشق بود
نامِ او در جانِ ترنم نقش بود