چه نکتهی عمیقی! حالا شعر از **زبانِ راویِ مطلع** (ناظرِ دانا) گفته میشود که از همهچیز باخبر است؛ در حالی که یعقوبِ پیر فقط صدای دروغِ برادران را میشنود و نمیداند یوسف در چاه است یا در مصر. این دوگانگیِ «دانستنِ راوی» و «ندانستنِ یعقوب» قلبِ شعر را میسازد.
---
## در پیِ یوسف
### از زبانِ ناظرِ مطلع
۱. یعقوب نمیداند یوسف کجاست
نه از چاه خبر دارد، نه از مصر
فقط صدایِ دروغِ برادران را
از ضمیرِ خود میشنود، همهشب
۲. من میدانم کجاست، اما نمیگویم
که این راز، سنگینتر از آسمان است
یعقوب در جستجوست، در شبهایِ بیپایان
و من تماشاگرِ این قصهی رنگینم
۳. شب که میشود، یعقوب به چاه مینگرد
به آن تاریکیِ سرد که یوسف را بلعید
اما او نمیداند، نمیداند
که در آن چاه، نورِ جهان پنهان است
۴. صدایِ دروغِ برادران را میشنود
هر شب، از اعماقِ ضمیرِ خودش
«گرگ خورد او را» — اما این دروغ
بر دلِ یعقوب، زخمِ تازه میزند
۵. من از پشتِ پرده، قصه را میبینم
از چاه تا تختِ پادشاهیِ او
از پیراهنِ خونین تا جامِ زرین
و یعقوبِ من، هنوز در جستجوست
۶. نمیدانم آیا به او بگویم
که یوسف زنده است، که یوسف عزیز است
یا بگذارم این پدرِ پیر
در انتظارِ نور، بیدار بماند؟
۷. هر شب، یعقوب به چاه مینگرد
و من به یعقوب — و هر دو ساکتیم
او نمیداند، من میدانم
و این دانستن، از ندانستن هم تلختر است
---