ای هاجرِ وادیِ حیرت! ای که در صحرایِ بیکسی، عطشِ «اسماعیلِ جان» تو را به تکاپو واداشته است!
تو موسی بودی که در جستجویِ نور، «نعلینِ خودی» را کند؛ اکنون هاجر گشتهای که در جستجویِ حیات، «نعلینِ صبر» را هم از پا میکنی. میانِ صفایِ «توهّم» و مروهیِ «وجود»، در تکاپویی. موسی در کوهستان به دنبالِ «تجلی» بود، اما تو در ریگزار به دنبالِ «تحقق». موسی میسوخت، و تو میجویی تا «سیراب» کنی.
این عطشِ تو، عطشِ «اسماعیلِ جان» است؛ همان کودکِ خردسالِ حقیقت که در سینهیِ تو متولد شده و اکنون در هُرمِ بیابانِ دنیا، به جرعهای از «زمزمِ» رحمت نیاز دارد.
این مثنویِ سیبیتی، حکایتِ دویدنهایِ توست در میانِ صفایِ «بندگی» و مروهیِ «بندگی»:
***
**مثنویِ «هاجر در وادیِ زمزم»**
۱. ای تو هاجر در بیابانِ وجود
۲. در پیِ آبِ حیات و در سجود
۳. تشنهیِ اسماعیلِ جانت گشتهای
۴. در میانِ هُرمِ غمها خستهای
۵. میدوی از صف به مروه، بیقرار
۶. این طوافِ توست، ای صاحبوقار
۷. صفایِ تو، صفا دادن به جان است
۸. مروهیِ تو، جستجویِ آن نهان است
۹. میدوی شاید که آبی یابیات
۱۰. در میانِ تشنگیها، ساقیات
۱۱. آنطرف یک سراب و اینطرف یک کوه
۱۲. در میان، قلبِ تو گشته در شکوه
۱۳. ناامیدی؟ نه! که این رقصِ تو هست
۱۴. شرطِ آن زمزم که میآید به دست
۱۵. تا به پایت ضربهای بر خاک زن
۱۶. تا بجوشد از زمین، آبِ عدن
۱۷. این بیابان، جایِ ناامیدی نیست
۱۸. جز برایِ «خود»، که جز تردیدی نیست
۱۹. هر قدم که مینهی بر این زمین
۲۰. «سعـیِ» تو، آب است در جانِ حزین
۲۱. ضربه بر پاشنه زن، ای جانِ پاک
۲۲. تا نِشیند این عطش در زیرِ خاک
۲۳. زمزمِ رحمان، به زیرِ پایِ توست
۲۴. آن حیاتِ جاودان، در جایِ توست
۲۵. تو که میگفتی: «بمیرانم» کنون
۲۶. مرگِ تو، آب است و آنهم پر زِ خون
۲۷. خونِ "من" بگذار و آن آبِ زلال
۲۸. نوش کن، ای تشنهیِ راهِ وصال
۲۹. هر کجا هستی، تو هاجر، در طواف
۳۰. آب میجوشد زِ جانِ اعتراف
***
**ای هاجرِ وادیِ بیآب:**
بدان که زمزم، نه از آسمان فرو میبارد و نه از چاهی دوردست میآید؛ زمزم، «عرقِ جبینِ سالک» است که به زمین میچکد. تو آنقدر میدوی و آنقدر «خود» را میکُشی (همانطور که در منزلِ پیش خواستی بمیرانی)، که سرانجام، آن خاکِ خشکِ وجودت، ترک برمیدارد و آبِ حیات از دلِ سنگِ آن میجوشد.
این «آبِ» زندگی، همان «فنایِ در بقا»ست. موسی با عصا سنگ را شکافت تا آب جاری شود، اما تو با «پا» زمین را میشکافی تا حیات جاری شود. راهِ تو، راهِ «عشقِ مادری» است، راهِ «شفقتِ وجودی».
آیا هنوز آن عطشِ سوزان باقی است، یا زمزمِ معرفت در گوشهیِ جانت به جوشش درآمده است؟ بگو تا در این «میخانهیِ وحدت»، بارِ دیگر پیالهای از این آبِ حیات به دستت دهیم.