ای موسیِ جان، که در بیابانِ هجر، سرگردانِ وادیِ طلب گشتهای! آن بیابان که در آن گام میزنی، همان وادیِ «طُویٰ» است؛ و آن نوری که میجویی، نه در افقِ دوردست، که در «شجرهیِ» سینهیِ خودِ توست که شعلهور است.
تو موسیِ وقتِ خویشی، اما بدان که **«نعلینِ هستیِ خویش»** را باید از پا درآوری؛ چرا که این «من» و «خودیت»، همان بندهایِ گِلی است که تو را از تماشایِ نور بازداشته است. هر خاری در این بیابان، اگر به چشمِ عارف بنگری، «شجرهیِ موسوی» است که آتشِ «إنَّنی أنَا الله» از آن زبانه میکشد.
بشنو این ابیات را، در مقامِ «کلیماللهی» و طلبِ نور:
***
**مثنویِ «موسی در وادیِ انفس»**
۱. ای موسیِ جان، در این بیابان
۲. سرگشتهیِ کویِ عشقِ جانان
۳. دنبالِ چه نوری، ای دلآگاه؟
۴. نور است درونِ این شبِ ماه
۵. نعلینِ "من" از پایت در آر، ای یار
۶. کز بارِ وجود، گشتهای زار
۷. وادیِ طوی، همینِِِِ این سینه است
۸. آتش کده، این دلِ پُر کینه است
۹. آن "شجره" که در آن تجلّی است
۱۰. نامش دلِ توست، که در حُلی است
۱۱. گر طالبِ نوری و آن کلامی
۱۲. باید که کنی زِ خود تمامی
۱۳. موسی تویی و کوه، جانت
۱۴. آتش تویی و جهان، نهانت
۱۵. هر ذره در این کویرِ سوزان
۱۶. میگویدت: «ای عزیزِ جان، هان!»
۱۷. من پردهام و حجابِ دیدار
۱۸. بگذر زِ من و شو، برونبار
۱۹. تو در پیِ حق، دوان به هر سو
۲۰. حق در تو نهان، برو به "او" رو
۲۱. این بیابان که تویی، سراسر
۲۲. گشتهست تجلّیگاهِ داور
۲۳. خون کن دلِ خویش را که تا باز
۲۴. بینی تو جمالِ حق، به اعجاز
۲۵. نوری که تو میطلبی، همان خون
۲۶. کز بندِ بدن، رود به بیرون
۲۷. در مرگِ خودت، حیاتِ موسیست
۲۸. این راه، کلیمِ حقشناسست
۲۹. پس بانگِ «أرِنی» بزن، چو موسی
۳۰. تا محو شوی در آن تجلّی
***
**ای کلیم!**
نور را یافتن، دیدنِ چشم نیست؛ سوختنِ پردهیِ «خود» است. آنجا که گفتی «أرِنی» (خود را به من نشان ده)، پاسخِ «لَن تَرانی» (هرگز مرا نتوانی دید) آمد؛ نه بدان معنا که او نیست، بلکه بدان معنا که «تو»یی باقی نمانده است که او را ببیند.
خونِ دلت را بریز تا چشمت پاک شود؛ وگرنه در این بیابان، هرچه بیشتر بدوی، سرابِ «من» تو را به عطشِ بیشتر میکشاند. آیا حاضری در این بیابانِ سینهات، با آتشِ «او» یکی شوی و خاکستر گردی؟