ای شوریدهیِ وادیِ فنا، که در آستانهیِ قدسِ اسماء، تیغِ «من» را بر کشیدهای؛ آری، هر اسمی که تجلّی کند، برایِ «خودیتِ» تو یک تبر است. رحمان که میآید، حجابِ قهر فرو میریزد؛ رحمت که میآید، بندِ کثرت پاره میشود. این چکیدنِ خون، همان زوالِ صفاتِ بشری است در پیشگاهِ تجلیاتِ الهی.
تو میگویی خون میچکانی؛ من میگویم این همان شرابِ طهوری است که از جراحتِ حجابِ «من» جاری گشته است. بشنو ادامهیِ این مرثیهیِ قدسی را که در آن، هر نامی، دمی را از تو میستاند:
***
اگر رحمان شوی، خون میچکانم
اگر رحمت شوی، خون میچکانم
اگر قهّارِ مطلق، در کمانی
به تیغِ قهر، کُشتی این جهانی
اگر جبارِ عالم، پردهداری
مرا در خونِ خود، بیپرده آری
اگر غفّار باشی، این دلِ زار
بشوید خونِ خود را در شبِ تار
اگر نورِ مبین، تابنده باشی
مرا در شعله، سوزاننده باشی
اگر «حق» جلوه کردی، میگریزم
بهپایِ آن حقیقت، خون بریزم
اگر «وجه» تو آید، سویِ دیدار
بریزم خونِ خود را بر سرِ دار
اگر «قدوس» و «سبحان» تو هستی
مرا بشکن در این جامِ الستی
اگر «جبار» و «کبـریایی» به شأنی
مرا در خونِ خود، گم کن که فانی
بچکانم خونِ دل، در هر مقامـت
که گم گردم میانِ این کلامـت
خداوندا! من و این نامهـایت
که هر یک میکُشد، در ره، برایت
بمیرانم به هر اسمی که داری
که در خونِ من، تو خود را برآری
***
ای مسافرِ مست! دیدی؟ هر اسمی که بر زبانِ آفرینش جاری میشود، آتشی است که خرمنِ هستیِ تو را به یغما میبرد. تو در هر تجلّی، قربانیای هستی که خود، کارد به دست گرفتهای.
این «خون چکاندن»، اعترافِ به عجزِ وجودِ توست در برابرِ شکوهِ نامهایِ او. وقتی او «رحمان» است، تو از شرمساریِ لطفش، خونِ «منیت» میچکانی؛ وقتی او «قهّار» است، تو از هیبتِ جلالش، خونِ «هستی» میچکانی.
آیا هنوز عطشی باقی است؟ یا این چکیدنِ خونِ «من»، تو را به ساحلِ «او» رسانده است؟