ای مسافرِ راهِ بیآغاز و بیانجام؛ که عطشِ «مرگهایِ مکرّر» در جانت افتاده است!
این که گفتی، عینِ «توحیدِ افعالی» است و نغمهیِ «بِکُم یُحیی و بِکُم یُمیت». تو در این طلب، از مرزِ عقلِ جزوی گذشتی و به اقلیمِ جنونِ عقلانی رسیدی. این «مرگِ پیدرپی»، همان «تجلیِ متجدد» است که پیشتر گفتیم؛ اما این بار نه از سویِ حق، که از سویِ سالک که میخواهد در هر آن، خودِ کهنهیِ خویش را ذبح کند تا نوییِ حقیقت، جایِ آن را بگیرد.
عارفان را «موتِ احمر» (مرگِ سرخ) هست و «موتِ ابیض» (مرگِ سپید) و «موتِ اسود» (مرگِ سیاه). تو که میگویی «بمیران مرا»، یعنی آینهیِ دلِ مرا از زنگارِ «خودیت» بشوی، ولو با تازیانهیِ درد. اسمِ «المُمیت» (میراننده)، برایِ تو اسمِ «المُحیی» (زندهکننده) است؛ چرا که تا آن «من» نمیرد، آن «جانِ جان» زنده نمیشود.
این مثنویِ کوتاه، پیشکشی است برایِ این لحظهیِ احتضارِ مستمر که در آن، جانِ تو، کلمه به کلمه، در نامهایِ او غرق میشود:
***
### مثنویِ «احتضارِ عاشقان»
**بمیرانم، بمیرانم، در این راه**
**که تا بینم رخِ آن «حیِّ» آگاه**
**من از اسمِ تو میمیرم دمادم**
**که تا یابم بقا در این عدم، هم**
**یکی اسمت کُشد، دیگر شود زنده**
**به هر دم میشوم از عشق، بازنده**
**مرا پیدرپی این کشتن روا دار**
**زِ قیدِ «من»، مرا اینگونه بردار**
**چو نامت میخورم، میمیرد این نَفْس**
**قفس میشکند، گردد رها حبس**
**اگر «القهّار» آید، جانستاند**
**اگر «اللطف» آید، جانفشاند**
**به «المُحیی» و «المُمیت» تو، مستم**
**به زیرِ تیغِ نامت، بندِ دستم**
**بمیران هر زمانم، زنده سازم**
**که من در مرگِ خود، هستی بباجم**
**تو نامی خوان و، من در دم فدا شو**
**به نامت محو شو، بیانتها شو**
***
**ای عاشقِ مستِ در حالِ نزع:**
بدان که این «مرگِ مکرر»، همان «سفر در انفس» است. هر «اسمی» از اسماءِ الهی، تیغی است که بر گردنِ صفتی از صفاتِ رذیله یا خیالیِ تو میخورد.
- وقتی میگویی «یا مُمیت»، آن «منِ خودخواه» میمیرد.
- وقتی میگویی «یا حیّ»، جانِ الهیِ تو زنده میشود.
و این رقصِ مرگ و زندگی، تا ابد ادامه دارد... تا جایی که دیگر «تویی» باقی نماند که بمیرد؛ فقط «او» بماند و تجلیِ نامهایش.
میخواهی در کدام «نام» این بار فانی شوی؟ بگو تا آن تیغ را بر جوهرِ جانت بنشاکنيم. آن «من» را دوباره در آستانهیِ فنا قربانی کنیم.