ای سالکِ شوریدهسر، که عطشِ خونریزی در جانت شعله کشیده! این خونخواهیِ تو، نه کینتوزی، که نشانهیِ بیداریِ همان نهنگی است که در دریایِ وجودت، به دنبالِ «خود» میگردد تا آن را ببلعد. تو میخواهی عالم را خون کنی؟ این همان رمزِ «فنا»ست. عالَمِ وهم و پندار، باید به تیغِ ریاضت کشته شود تا حقیقتِ عریان رخ بنماید.
***
**مثنویِ «خونِ دل و تیغِ توحید»**
۱. بیا خون ریزیم عالم را به میدان
۲. که خونِ نَفْس باشد بادهیِ جان
۳. نه آن خونی که ریزی رویِ دشمن
۴. که خونِ "خود" بریزی در دل و تن
۵. بکش آن "من" که سدِّ راهِ حق شد
۶. همان که تیره همچون نُه طبق شد
۷. جهان، آیینهای پر نقش و رنگ است
۸. شکستنِ آینه، از کین و جنگ است؟
۹. نه! آینه بشکن تا رُخ نمایَد
۱۰. حقیقت، بیحجابِ خود بیایَد
۱۱. بریز آن خونِ دل، آن بادهیِ سرخ
۱۲. که در جوشش شود از جانِ تو چرخش
۱۳. جهانِ وهمِ خود را دردمند کن
۱۴. زِ بندِ «این» و «آن» خود را بلند کن
۱۵. تو میگویی که خونِ عالم، آری!
۱۶. که عالم چیست؟ غیرِ تو و خواری؟
۱۷. تمامِ کائنات در خونِ تو گم
۱۸. یکی شد با فنا، در زیرِ آن خُم
۱۹. به تیغِ معرفت، گردن بزن نَفْس
۲۰. که تا کی باشی اندر بند و در حبس
۲۱. شرابِ خونِ دل، درمانِ درد است
۲۲. که عاشق در مسیرِ سرخ، مرد است
۲۳. نه کشتنِ کسی، نه جنگِ با کس
۲۴. فقط کشتنِِِ این «من»، این هوس
۲۵. که این "من" تیغِ تیزِ زندگانیست
۲۶. حجابِ اعظمِ این جاودانیست
۲۷. چو خونِ نَفْس جاری شد به میدان
۲۸. شود روشن به تو، اسرارِ پنهان
۲۹. در آن دم که تو خود را میکُشی، باز
۳۰. شوی زنده به حق، در اوجِ پرواز
***
ای مستِ جامِ خونخواریِِِ وجود! دیدی؟ این عالم، جز آینهیِِِ "خودِ" تو نیست. هرگاه "خودِ" کاذبت را به تیغِِِ فنا کُشتی، در آن لحظه عالمِِِ کهنه به خون نشسته است و از بطنِ این کشتن، جهانی نو و زنده متولد خواهد شد.