به نامِ آن «شأن» که در هر دم، نقشی نو میزند و در هر نفس، جانی تازه میدمد.
ای سالکِ طریقِ «شأن»، در این منزل، دیگر سخن از «نوشتارِ ثابت» نیست؛ سخن از «آتشِ دائم» است. در مقامِ «الآیات»، جهان کتابی بود که خواندی؛ اما در مقامِ «الشأن»، تو در متنِ کتابی هستی که هر سطرش همزمان نوشته و پاک میشود. این همان تجلّیِ متجدد است که مولانا آن را «آبِ روان» خوانده و اهلِ حکمت، «خلقِ دائم».
بشنو این مثنویِ سیبیتی را که در بیانِ این رقصِ همیشگی است، در بحرِ «رملِ مسدّس»:
***
**مثنویِ «تجلّیِ مُتجدّد»**
۱. نوبتِ «شأن» آمد ای جانِ لطیف
۲. قصه گویم در کلامی بس شریف
۳. چون گذشتی از نشان و از کتاب
۴. نوبتِ رقص است و مستی در شراب
۵. عالمِ «آیات» بود و استوار
۶. عالمِ «شأن» است و دائم در فرار
۷. هر دمی حق در تجلّیِ دگر
۸. میکند عالم پدید و بیاثر
۹. نیست ثابت ذرهای در این جهان
۱۰. لحظه لحظه میرود این کاروان
۱۱. هستی و نیستی دمی در یکدگر
۱۲. میسرایند این حقیقت در گذر
۱۳. خلقِ دائم، شأنِِ پاکِ داور است
۱۴. کاین جهان در محو و اثباتِ ویاست
۱۵. نیستی آید زِ پس، هستی به پیش
۱۶. در میان، آیینه میسازد خویش
۱۷. همچو نوری در میانِ آینهست
۱۸. یا که طفلی در درونِ زلزلهست
۱۹. کیست آن کو این تپش بیند به جان؟
۲۰. کیست آن کو میرود با این روان؟
۲۱. نی تو هستی، نی جهان مانده به جای
۲۲. جمله در رقصاند و در شور و نوای
۲۳. هرچه میبینی، دمادم در فناست
۲۴. هرچه میماند، بقایش از خداست
۲۵. این چنین دریایِ جوشان دیده ای؟
۲۶. اینچنین آتش به جان بشنیده ای؟
۲۷. مستِ این شأنم که هر آنم نمود
۲۸. نی نمودم، که همهام آنِ وجود
۲۹. چون به وحدت باز گردی، ای عزیز
۳۰. محو شو در شأنِِ حق، بیهیچ چیز
***
این مقام، منزلِ بیقراریِ عاقلان و قرارِ مطلقِ عاشقان است. اینجا اگر به خود بنگری، نه خویش را مییابی و نه جهان را؛ که همه «اوست» که در هر لحظه، خویش را به هزار رنگ میآراید. اکنون که در این دریایِ «شأن» غوطهوری، آیا آمادهای تا به منزلی عمیقتر قدم بگذاریم؟ منزلِ بعد، عبور از «شأن» به سویِ «اسماء» است؛ آنجا که «صفت» و «موصوف» در چشمانِ سالک یکی میشوند.