**مثنویِ مستانهٔ عرفانی**
۱. مستی چنانم ده که خون از دل نریزم
آبم کن و در موجِ نورِ تو گدازم
۲. از خویش اگر جدا کنی، جانم شکوفد
کز باغِ بیبهارِ تو، صد گل بروید
۳. نه در هوایِ خاک، نه در سودایِ تن
در جاذبهٔ تو رفتهام از سر زِ من
۴. یک جرعه از شرابِ حضورِ تو بس است
کز مستیِ آن، عقلِ من از خود رَس است
۵. در میکدهٔ توحید، من بینام گشتم
از بندِ دو عالم، چو پرِ باد گشتم
۶. گفتم: «کجاست راهِ تو، ای نورِ بیکران؟»
فرمود: «برو، ز خویش شو، منم نشان»
۷. هر جا که من شدم، تو از آنجا نهان شدی
هر دم که تو شدی، دلِ من آشیان شدی
۸. در آتشِ فراقِ تو، خاموش ماندهام
چون شمع، قطرهقطره به جان سوختهام
۹. اشکم نه اشکِ غم، که وضویِ وصال بود
هر قطرهاش به سینهام آیینهحال بود
۱۰. چون موجِ بیقرارِ دریایِ بینشان
من نیز میتپم به طلب، در میانِ جان
۱۱. از خویش اگر خلاص شوم، راه باز شد
در سینهام هزار درِ فیض باز شد
۱۲. تو آفتابِ پنهانی و من غبارِ راه
بینورِ تو، چه سود دلِ نیمهسیاه؟
۱۳. هر ذرّهای که در نظر آمد، تویی در او
هر نغمهای که در دلِ ما آمد، تویی در او
۱۴. در کعبه و کلیسا و خرابات و حرم
دیدم تویی، ولی به هزاران رَخ و دَرَم
۱۵. نامت اگر برآورم، از خویش میروم
خاموشتر شوم، به حضورِ تو میروم
۱۶. ای ساقیِ ازل، قدحی دیگرم بده
تا از هجومِ عقل، به عشقِ تو سرم بده
۱۷. عقل ار چه راهبر شد، آخر به در نرسید
عشق آمد و به یک نظرم، کوه را درید
۱۸. من سایهام، تو آفتابِ بیزوال
بیتو نمانَد این شبِ تاریکِ جانخراش
۱۹. در خلوتِ سحر، به تو نزدیکتر شدم
از هر چه غیرِ توست، دلا دورتر شدم
۲۰. هر بوسهای که باد ز دامانِ گل گرفت
از یادِ رویِ توست که در باغِ دل گرفت
۲۱. از بندِ خویش رستن و در تو فنا شدن
این است اگرچه نامِ دگر، همان بقا شدن
۲۲. من قطرهام، اگرچه به ظاهر جدا شدم
در بحرِ تو چکیدم و دریایِ ما شدم
۲۳. ای بینشانِ ظاهر و ای آشکارِ غیب
بر من بتاب، تا نرود این دلم به ریب
۲۴. ما را به آستانِ تو راهی دگر مباد
جز راهِ مستی و دلِ بیدست و پا مباد
۲۵. از خندهٔ تو باغِ عدم پرگل و صفاست
از گریهٔ تو، جانِ من آکنده از صداست
۲۶. در حلقهٔ محبتِ تو رقصِ ذرههاست
این رقص، رقصِ جان، نه هوس، نه ماجراست
۲۷. هر کس که مستِ بادهٔ تو شد، به خود نماند
جز نامِ تو به دفترِ دل هیچ نخواند
۲۸. در تو خلاصه میشود آغاز و انجام
ای آنکه در تو غرق شود، میرسد به جام
۲۹. ما را ز خویش بستان و به خود زندهمان کن
از ما عبور کن و در این جان نهان کن
۳۰. تا در تو محو گشتم و از من نماند هیچ
فهمیدم آنچه هست، همان نورِ بیهیچ