## مثنویِ مستیِ اشک
انقدر مرا به مستی برد
تا همه اشک شوم، بیخود و سرد
نه از بادهٔ انگور، ای دوست
بل ز جامِ حضورِ آن نوحُست
چو مستی زد از آن چشمِ سیاه
دلِ من شد چو شمعی در گواه
همهتن قطره شد دریا نداشت
جز تو دیگر دلی پیدا نداشت
به هر سو که دویدم بینشان
تو بودی، تو، درونِ این جهان
مرا از من به یکباره ربود
چنان کز خویش جز نامی نبود
ز هر اندیشهای برتر شدم
به اشکِ بیصدا گوهر شدم
چنان باران که در طوفان رود
دلِ من نیز در احسان رود
اگر گفتی «بمان»، ماندم چو نور
اگر گفتی «بمیر»، بودم صبور
مرا مستی به جایی برد دور
که در آن، عقل هم شد قطرهخور
شدم در اشک، بیپایان و پاک
نه از خاکِ غم، بل از نورِ خاک
اگر اشکم، ز رویِ شوق است این
اگر خاموشم، از هر نطق، برین
تو گفتی: «اشکِ عاشق، گنجِ اوست»
که در هر قطرهاش، صد رنگِ دوست
مرا آنگونه در خود حل نما
که از من جز نشانِ تو نماند، خدا