**میخانهٔ توحید**
*(در سماعِ انوار و فنایِ اغیار)*
***
۱. به نامِ ساقیِ بزمِ الست
که هر چه هست، از او گشته مست
۲. صبوحی زد به جانِ ذرهها
فرو پاشید بندِ پردهها
۳. نه خُم بر پا، نه دُردی، نه قدح
جهان لبریز شد از نور و فتح
۴. شرابی داد از جنسِ شهود
که یکسر سوخت هستی در وجود
۵. من از میخانهٔ توحید، دوش
شنیدم هایوهویِ جانفروش
۶. ملایک مستِ آن جامِ نخست
خرد دست از حساب و هندسه شست
۷. به مِیریزی چو ساقی قد کشید
نفس در سینهٔ ذرّات چید
۸. «اَلَستُ» گفت و جانها پر گشود
به یک «قالوا بَلیٰ» پیدا شد جود
۹. جهان مِی، آسمان مِی، خاک مِی
زمین در گردش از ادراکِ مِی
۱۰. هوایِ خانقه در سر نماند
که آتش بر کتاب و دفتر انداخت
۱۱. درونِ سینه امواجِ تجلی است
به هر موجش هزاران شور و غوغاست
۱۲. چه مِی بود اینکه عقل از پا فکند؟
کمانِ وهم را از جا فکند؟
۱۳. در این میخانه کس جز «او» ندید
فنا را جز به رنگِ «هو» ندید
۱۴. چو «من» رفتم میانِ ما و یار
عیان شد رازِ پنهانِ دیار
۱۵. نه جبری ماند و نی نام و نشانی
نه این خاکی، نه سقفِ آسمانی
۱۶. همه آیینه در آیینه شد
ز بارِ کثرت این دل سینه شد
۱۷. تَرَک زد شیشهٔ پندارِ ما
فرو بارید بر رخ، یارِ ما
۱۸. به هر قطره که از ساغر چکید
هزاران شمسِ لاهوتی دمید
۱۹. سحرگاهی در آن خلوتسرای
زدم چنگی به دامانِ خدای
۲۰. بخواندم نغمهٔ «یا نورُ یا قدّوس»
دل از انوارِ ذاتش گشت مانوس
۲۱. علی آن ساقیِ کوثر کجاست؟
که جامش تا ابد حق و بقاست
۲۲. در آن مستی که شاهِ کربلا
کشید از خود سپر سویِ بلا
۲۳. شهادت جرعهای از جامِ اوست
دو عالم تشنهٔ انعامِ اوست
۲۴. الا ساقی بده رطلِ گران
مرا از برزخِ نامم رهان
۲۵. نه هشیاری طلب دارم نه خواب
مرا در بادهٔ نورت بتاب
۲۶. که تا بیرون جهم از چرخِ کور
روم تا اوجِ افلاکِ حضور
۲۷. در این حلقه کز او چرخان شدیم
نه ما، بل هر دو سر حیران شدیم
۲۸. بسوزان بال و پر را تا بسوزیم
به نورِ رویِ او جان برفروزیم
۲۹. به خاموشی کشان این نطق و قال
که حیرت خوشتر است از هر مقال
۳۰. به میخانه رسد پایِ امید
سراسر نور شد، نورِ وحید