### آیه_نامه: سفرهی هستی؛ از هجرت تا ظهور
بیا ای دل که در این خوانِ هستی
بنوشی جرعهای از جامِ مستی
از آن نان و پنیری که بگفتیم
در آیینهی توحیدش بخفتیم
خروج از قریهی تاریکِ پندار
همان «هجرت» بود در راهِ دیدار
جهانِ ما، همان نقشِ سراب است
که در تارِ عنکبوت، اندر حجاب است
باید مردن، به «مرگِ اختیاری»
که تا یابی زِ ذاتِ حق، تباری
حیاتِ ثانوی در «فنا» است
که در وی، علمِ حق، دارالشفاء است
خدا را علمِ بیصورت، بسیط است
که بر هر ذرهای، چون خطِ محیط است
نه همچون ما که در «ذهن» آوریمش
به صوری، کثرتِ مبهم دهیمش
«بسیطالحقیقه» کلِ اشیاست
نه جزئی، که همه نوری هویداست
به «فیضِ اقدسش» اعیان، نهانند
به «فیضِ مقدسش» هم در میانند
همان نورِ محمّد، لیلةالقدر
که روشن کرد عالم را به صد صدر
همان «قولِ» خدا در هر «کلمات»
که میآرد به هستی، برکات
زِ میلادش به صبحِ آن ظهورش
جهان روشن شود از نورِ طورش
به هر توت و به هر آش و به هر شیر
خداوند است قیّوم و سحرخیز
نه شیرِ مادر و نه نانِ سفره
تهی باشد زِ آن حقِ پر از بهره
بهار و فصلِ تابستان و پاییز
زمستان، این گذر، این حالِ لبریز
همه در چرخهی «شأن» و «جبروت»
بساطی چیده از طعمِ سکوت
اگر طفلی بگریَد در پیِ نان
همان گریه بود «ذکرِ» بیابان
خدا در هستیِ هر ممکن، حاضر
که نه بیرون و نه اندر، بلکه ناظر
بشو از «من» رها در راهِ معراج
بگیر از علمِ حق، آن نورِ وهاج
سفر کن از ظلامِ این جهانبند
که تا یابی به آن «علم» اتِ پیوند
انتظارِ آن ظهورِ سبزِ زیبا
آغازِ عدالت در دلِ ما
بخور نان و بدان، این است توحید
که «هستی» جز تو، نیست و نیست امید
همه عالم، همان سفرهست و یک جان
خدا در لقمهات، در کلِ آن خوان