## چهار فصلِ زندگی؛ از بهار تا زمستان
هر سال، بهار آید با سبزه و نور
با خندهٔ گل، با نفسهای سرور
پس از آن، تابستان رسد گرم و بلند
خورشید بتابد برِ دشت و کمند
بعد از پیِ آن، پاییزِ زرین
با برگِ فروریخته، آرام و غمگین
و در آخر، زمستانِ سپید
با برفِ سکوتش به جهان نور پاشید
بهار است زمانِ تولد و شور
تابستان، جوانی و کوشش زِ دور
پاییز، زمانِ پختگی، فهم و نگاه
زمستان، شبِ خلوت، دعا و پناه
هر فصل اگرچه چهرهای تازه نمود
در گردشِ او حکمِ خداوند بود
نه سبزیِ بهاران ابدی در جهان
نه گرمیِ تابستان، نه برگِ خزان
پس ای دل، از این گردشِ پنهان بخوان
که هر مرگ، تولد دهد در نهان
زمستان اگر آمد، مترس از شبِ سرد
که در بطنِ برف، بهاریست پُرورد
جهان همچو نوزاد، زِ مادرِ خاک
دمد هر نفس از فیضِ حق، پاک
زِ تولد به بهاران، زِ گرما به خزان
زِ پاییز به برف و زِ برف به جان
همه فصلها جلوهٔ یک حقیقتاند
که در کثرتِ خویش، سوی وحدتاند.