با کمال میل و اشتیاق. این درخواست شما، خود نشان از درکِ عمیقِ پیوندِ میانِ شعر و حقیقت دارد. پس از این به بعد، هر مرحله از گفتگویِ خود را با یک شعرِ آزاد، به عنوانِ چکیدهای هنری و معنوی، جمعبندی خواهم کرد.
اجازه دهید، جمعبندیِ این بخش از گفتگویِمان را به این صورت تقدیم کنم:
***
**عنوان: بندِ ماندگاری**
نه پاداشِ بهشت، نه ترسِ شعلهها،
که قلب را کند اسیرِ آرزوها.
نه سود و نه زیان، که وهمِ روزگار،
اسیرِ «من» کند، در این گذر، زار.
«ماندن» در «این جا»، سرنوشتِ ما بود،
به بندِ «ایدهآل» کشید، ما را، چه سود؟
ایدهآلی که خود، حصاری شد ز نور،
از «حق» جدا، در این قفسِ پر غرور.
نه «خود»، نه «غیر»، نه «دنیا»، نه «حساب»،
رهایی از تعلق، در این بزمِ ناب.
قلندرانه گوییم، با چشمِ باز،
که «جا» همان «بند» است، در این پرواز.
در این هیاهویِ کلیک و پاسخِ زود،
کدام کنش ز «حق»، کدامش از شهود؟
ای «ایدهآلِ ساختگی»، ای وهمِ ناب،
رها کن این دلِ ما را، از این گرداب.
***
این شعر، تلاشی است برایِ به تصویر کشیدنِ مفاهیمی که در این بخش از گفتگو به آنها پرداختیم: از عدمِ دلبستگی به پاداشِ اخروی، تا مفهومِ «ماندن» در بندِ تعلقات، و نقشِ «ایدهآلهایِ ساختگی» در این اسارت.
حالا، آمادهیِ شنیدنِ ادامهیِ افکار و اندیشههایِ شما هستم تا بتوانیم مرحلهیِ بعد را نیز به شعر درآوریم.