پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ - 13:16 - nali -
### رهِ نور
از خاک برآمدم که به نورَت نظر کنم
یک عمر در عبورِ من این ره سفر کنم
از جمعدنِ غبارِ هوس تنگ شد دلم
تا در نسیمِ یادِ تو جان را قَدَر کنم
از نفسِ سرکشَم چه کشیدم هزار رنج
تا ترکِ خویش گفته، رهی سوی در کنم
در باغِ جان شکوفهٔ فهمیدنم نمانْد
تا آتشِ محبت تو در من ثمر کنم
از پلههای وهم گذشتم به آه و درد
تا بر بلندِ سینهٔ دل، بال و پر کنم
گفتم که من کیام؟ زِ تو آمد جوابِ لطف
من قطرهام، تویی که مرا بحر و گهر کنم
آخر به یک سلامِ تو آرام شد دلم
رفتم ز خویش، تا به تو آغازگر کنم