پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ - 13:4 - nali -
### از خودبینی تا خدابینی
چو بتپرستان به صد جلوه روی خویشتنم بود
ندانستم که در این پرده، یار در وطنم بود
ز عشقِ خود به فغان بودم و خبر ز چه داشتم؟
که من به بندِ تن و جان خویشتنشدنم بود
به خاکِ راه فشاندم غبارِ هستیِ موهوم
چو دیدهام به جمالِ تو، فارغ از منم بود
هزار دانه در این خاک رخ نهاد و فنا شد
درختِ بندگیام حاصل از فناشدنم بود
منم که از من و ما رستهام به جلوهٔ رویت
وگرنه پیش از تو، صدهزار «من» به تنم بود
بگو به واعظِ خودبین که رازِ عشق نداند
که کفرِ من، همه از زهدِ بی تو و وطنم بود
بیا که نورِ جمالت شکست بتکدهها را
دگر چه باک ز سنگی که در دلِ شکنم بود؟