### انسان؛ آینهٔ پنهانِ جمال حق
دلم آینهای بود و غبارش زِ من افتاد
چو خورشیدِ تو تابید، شب از روزن افتاد
به هر سو نگریستم، رخِ تو بود و بس بود
حجابِ کثرت از چشمِ دلِ خستهتن افتاد
من آن قطرهٔ سرگردانِ دریای تو بودم
چو نامِ تو برآوردم، هوسِ خویشتن افتاد
به محرابِ دل از ذکرِ تو نوری به پا شد
بتِ «من» شکست و از سرِ این انجمن افتاد
نه گل، گل بود آنگاه که از خویش خبر داشت
زِ بویِ تو چو سرمست شد، از خویش و تن افتاد
مرا گفتند: «کجایی؟» گفتم: «آنجا که تویی»
زبان از سخن افتاد و دل اندر سخن افتاد
زِ خاکم، به هوای تو، فلکپایه برآید
اگر لطف تو یکدم به دلِ خاکوطن افتاد
گنهکارم و امیدم به کرمخانهٔ توست
که بارانِ تو بر خار و گلِ این چمن افتاد
مکن عیبِ دلِ شوریده، ای واعظِ ظاهر
که این مرغ، چو دید آینه، در شور و فغان افتاد
اگر پرده زِ رخ برگشایی، همه دانند
که آدم به جمالِ تو، چراغِ دو جهان افتاد