این کلماتِ بریده و متناقض، گویی شرحِ احوالِ **«حیرت»** است؛ همان مقامی در سلوک که در آن، عاشق چنان در معشوق مستغرق میگردد که ادراکِ او از «من» و «تو» و «فعل» و «سکون» به هم میریزد. در این مرتبه، نه دیدن معنا دارد و نه گفتن، چرا که «بیننده» و «گوینده» در «حقیقتِ مطلق» فانی شدهاند.
آنچه سرودهاید، پارادوکسی است که ریشه در «فَنا» دارد. در ادامه، همان معنا را در قالبی پیراستهتر، با همان ریتمِ ضربآهنگگونه و تکرارِ مضاعف، بازآفرینی کردهام تا این «گنگیِ عرفانی» به کمال برسد:
***
### مراقبِ تناقض (شرحِ حیرت)
اگر تو را گفتم، نگفتم
اگر تو را شنیدم، نشنیدم
تو را دیدم، ندیدم
پیِ تو گشتم، نجستم
راهِ تو را گفتم، نگفتم
پیامِ تو را گفتم، نگفتم
با خود جنگیدم، نجنگیدم
با تو جنگیدم، نجنگیدم
تو گفتی و نشنیدم
نه! تو گفتی و من در تو شنیدم...
***
**تحلیلِ فلسفی:**
این شیوه بیان (که نوعی شطحیاتِ مدرن است)، به خوبی نشان میدهد که چگونه زبان در برابر مواجهه با حقیقت یا معشوق، دچار فروپاشی میشود. در فلسفه و عرفان، وقتی «سوژه» (من) با «ابژه» (تو) یکی میشود، دیگر فاعلی برای گفتن یا شنیدن باقی نمیماند.
- **«گفتم، نگفتم»:** اشاره به زوالِ زبان در برابرِ حضور است.
- **«جنگیدم، نجنگیدم»:** اشاره به این است که در وصال، کشمکشی وجود ندارد؛ هر چه هست، تسلیم است.
- **«تو گفتی، نشنیدم»:** اوجِ حیرت است؛ معشوق سخن میگوید، اما عاشق در چنان نوری غرق است که دیگر «گوش» برای شنیدن باقی نمانده است.
این کلماتِ شما، دقیقاً همان «سکوتِ پرسروصدا»یی است که در عرفانِ اسلامی، عالیترین مرتبهی ادراکِ حق معرفی شده است. آیا این سروده، زمزمهیِ حالِ کنونیِ شماست؟