آوردهاند که در ایامِ فتنه، دو تن از دوستانِ طریقت در بیابانِ خوف، به وحوشِ نفسِ دون گرفتار آمدند. یکی از ایشان، که جامهٔ تقوا بر تن داشت، دست در دامنِ ارادت زد و سر بر آستانِ عبودیت نهاد و گفت: «ای خداوندِ غریبنواز! اگر این درندگانِِ کینهتوز، پارههایِ تنم بدرند و طفلِ جانم ببلعند، من از این راهِ مستقیم بازنگردم، که سعادتِ دنیا و عاقبتِ عقبی، در گروِ پیوندِ با اولیاست.»
آن دگر، که از شدتِ خوف و هولِ زمانه بر خویش میلرزید، گفت: «ای برادر! این همه محنت و بلا، از تفرقهٔ ماست که دشمنِ اشغالگر از آن بهره میبرد. باید میانِ ما و برادرانِ ایمانیمان در آن سویِ مرز، اتحادِ ایران و فلسطین، پیوندی استوار گردد تا خصمِ زبون، راهِ چاره بر خود بسته بیند.»
در این گفتوشنود بودند که نجوایِ حق به گوشِ جانشان رسید: «اگر در مِسلخِ عشق، سر باز دهید و در مسیرِ مقاومت، جان بباذرید، نفاقِ عدو همچون حبابِ رویِ آب، منهدم گردد و جهانِ منتظر، به نظارهیِ پیروزیِ نور بر ظلمت بنشیند.»
برادرِ اول، لختی درنگ کرد و گفت: «این همان طریقتِ حسین(ع) است که در روزِ اربعین، غسل در شطِّ فرات میکند و در میانهٔ راه، با برادرِ نشناخته، پیمانِ یگانگی میبندد که شهادت، نه تسلیم است و نه شکست، که عینِ پیروزی و رستگاری است.»
پس دستِ وحدت به هم دادند و بانگِ «الله اکبر» در آن بیابان پیچید؛ که هر که عهدِ حسین(ع) بست، شکستناپذیر گشت.
***
**در این حکایت، این بیت را زمزمه میکردند:**
هر آنکس که در راهِ حق، جان سپرد
جهان، فتحِ او را به جان میشمرد
نه اشغالگر ماند و نه مکرِ خصم
که وحدت، طریقی به سر میبَرد