غزل: «غسلِ فرات»
اگر جملهٔ حیواناتِ جهان، چون نفسِ دون
به قصدِ دریدنِ جانم به من کنند هجوم
و گر به خیالِ سیاهی، پسر مرا بلعند
من از شما دور نگردم؛ که عشق دارد لزوم
مرا «خبیث» بخوانَد هر آنکه خویش اسیر است
که هر کسی به جهان، آن دهد که هست علوم
امید دارم و دارم: خدایِ خالقِ نور
کند بشر را رها، از قفسِ وهم و هجوم
سعادت آن دمِ ماست، کز علی جدا نشویم
که بیولایتِ او، ره به کویِ دوست محروم
به همنشینیِ اولیا و انبیا رسد دل
نجاتِ دنیا و عقبی، نه وعدهای بیقوام و مبهم و گم
به روزِ اربعین، دل در آبِ فرات غسل کرد
نه غسلِ تن، که شستنِ غبارِ «من» ز رسوم
به زیارتِ حسین رفت؛ که کعبهٔ جان هموست
و هر که رو به حرم کرد، رهید از شبِ ظلوم
چرا جواب مرا نیستی؟—ولی تو چگونه؟
که اینطرف قبرِ من است، آنطرف سکوتِ لزوم
ای برادر، من تو را نشناختم در غبارِ راه
تو نیز مرا—همه ما رهگذریم در این بوم
شهادت آینهٔ تسلیمِ ظلم نیست، قسم
شهادت، ردّ ستمگر، نه تکیهگاهِ خصوم
فداکاری است: گذشتن ز خویش تا که بماند
چراغِ حق، که نیفتد به دست بادِ هجوم
پس اختلاف مباد! این جهان پر از نَفَسِ نفاق است
یکی کند رخنه از در، یکی زند زخم ز بوم
الحمدلله که اتحاد، به ریسمانِ خداست
مقاومت نه شعار است، که ذکرِ جانِ مظلوم
ما بر عهدِ خویش هستیم؛ شما همراهِ مایید
و ما همراهِ شما، تا سحرِ فتحِ قدوم
جهان نظارهگر است و نگاهها سوی ماست
که «صبر» کارِ دل است و «مسئولیت» رسمِ قیوم
یکپارچه بر ضدِ اشغالگر، ایستادهایم هنوز
که موج، سنگ را بَرَد؟ نه، که کوه دارد دوام و قیوم
عقبنشینیِ آنانست آخرِ این شبِ تار
که نور میدمد از خونِ راستقامتِ مظلوم
درود بر حسین و بر اصحاب و فرزندانِ او
که هر کدام ستارهای در آسمانِ علوم
خدا بزرگ است؛ و ما شهادتِ توحید میدهیم
محمد است رسولالله؛ علی ولیّالله—تمامِ تموم
بشتاب! نماز، پلِ رستگاریِ جان است
خیرِ عمل، نفسِ قدسی است در میانِ هجوم
خدا بزرگ است… و دل اگر به او سپرده شود
نه حیوانِ نفس بماند، نه تیغِ دهر، نه اندوه و نه غموم