---
### شعر آزاد: هموتوپیِ دو دایرهٔ چسبیده
تمامِ تنهاییِ من
در یک جفت دایرهٔ چسبیده خلاصه میشود؛
در شکلِ یک 8 کجومعوج،
که تنها در یک نقطه به هم میرسند:
در «من».
دایرهٔ سمتِ چپ:
حلقهٔ «آنچه بود و رفت»،
حلقهٔ خاطره،
حلقهٔ صداهایی که در تاری شب تهنشین شدهاند.
دایرهٔ سمتِ راست:
حلقهٔ «آنچه باید میبود»،
حلقهٔ سؤال،
حلقهٔ خلوتِ ناگزیر با خدا.
و من
دقیقاً در همان نقطهٔ چسبندگی ایستادهام؛
در نقطهٔ پایهای که هر دو فضا را
به هم گره میزند.
در این تنهایی،
جابهجایی ممکن نیست!
گروه بنیادیِ جانم ناپابهجاست:
اگر اول دورِ «یاد» بچرخم و بعد به سراغِ «سؤال» بروم،
مسیری میسازم
که هرگز با مسیرِ عکسِ آن
یکی نمیشود.
کلمات در روحم به هم ضرب میشوند:
ab<>ba
اینجا، ترتیبِ دویدن دورِ خلأها،
نوعِ زخم را عوض میکند.
میشود این فضا را کشید،
میشود دایرهها را پهن یا باریک کرد،
میشود تمامِ گوشههایش را نرم کرد؛
هموتوپی میگوید:
«شکلها متغیرند، اما تعدادِ حفرهها ثابت است.»
تغییرِ ظاهرِ زندگی،
حفرههای این دو دایره را نابود نمیکند.
تنهاییِ من انقباضپذیر نیست؛
به یک نقطه جمع نمیشود،
مگر آنکه یکی از دایرهها بشکند.
اما در همان نقطهٔ پیوند،
همانجا که دو حلقه به هم زنجیر شدهاند،
سکوتی هست.
جایی که پا از حرکت میافتد،
و حروفِ بینهایتِ کلمات
در مرکزِ هشت،
آرام میگیرند.
آنجا
نه دایرهٔ چپ مرا میبلعد،
نه دایرهٔ راست مرا میسوزاند؛
آنجا،
محلِ انقباضِ تمامِ دویدنهاست
به یک «سجده»؛
تنها نقطهای که از تمامِ فضا
بیرون میزند.
---