تنهایی،
نه فقط حالتی از دل،
که فضاییست توپولوژیک؛
بیدیوار،
بیمرزِ روشن،
اما پُر از همسایگی.
در آن
هر فکر
یک نقطه است،
هر خاطره
مجموعهای باز
که ناگهان
به روی درد
گشوده میشود.
من در تنهایی
روی خمینهای از سکوت راه میروم،
جایی که فاصله
با متر اندازه نمیشود،
با زخم اندازه میشود،
با مکث،
با تپش،
با پرسشی که از جواب
دور نمیشود.
تنهایی
گاهی فشرده است،
چون فضایی فشرده و بسته،
که هرچه در آن میگردی
باز به خودت میرسی؛
و گاهی
چنان ناپیوسته
که انگار اجزای روحم
در مؤلفههایی جدا
پراکندهاند.
در این فضا
دل،
یک مجموعهٔ همبند نیست همیشه.
گاه از خودش جدا میشود،
گاه زیرمجموعهای از اندوه
تمام آن را میپوشاند.
و من
میکوشم با دستی لرزان
بر این آشوب
تابعی پیوسته تعریف کنم؛
تابعی از اشک
به ادراک،
از سکوت
به شناخت،
از زخم
به زبانی که مرا توضیح دهد.
تنهایی
فضاییست که در آن
بعضی چیزها انقباضپذیرند:
غرور،
هیاهو،
نامها،
نقابها.
اما بعضی چیزها
نه.
بعضی دردها
هستهٔ سختِ فضا هستند،
حذفشان که کنی
خودت هم
فرو میریزی.
در تنهایی
آدم گاهی
به یک نقطهٔ حدی بدل میشود؛
چیزی میانِ بودن و ناپدید شدن،
میانِ فریاد و فراموشی.
و چه بسیار شبها
که من
در این فضای بیکرانِ درخودپیچیده،
خودم را
مثل زیرمجموعهای گمشده
جستوجو کردهام.
نه برای آنکه از تنهایی بگریزم،
نه؛
برای آنکه بدانم
آیا این فضا
مرا در بر گرفته است،
یا منم
که درونِ آن
تعریف شدهام.
تنهایی،
ای فضای بینامِ شگفت،
ای خمیدگیِ آرامِ جان،
ای همسایهٔ نزدیکِ خدا،
در تو
آدمی یا فرو میپاشد،
یا
برای نخستین بار
شکلِ خودش را
میفهمد.