پیرمرد را دیدم در زاویهٔ خلوتِ خویش، که با عروسکی بیزبان، دمساز بود و همپیوند. گاه او را به سرانگشتِ مهر مینواخت، چون پدری که فرزند را بر صدر نشاند؛ و گاه با او به راز و نیاز میپرداخت، چون غریبی که یارِ دیرین را بازخواند.
روزگار اگر بر او سخت میگرفت، خشمِ خویش بر تنِ صامتِ او میریخت و ضربتی بر چهرهٔ بیدفاعش میآویخت؛ اما شبانگاه، هراسِ تنهایی او را وا میداشت تا عروسک را در بسترِ خویش جای دهد و تنِ سردِ خویش را به خیالِ حضورِ او گرم کند. جامه بر تنش تغییر میداد تا در هر سحرگاه، نقشی نو بر صحنهٔ این انزوای مکرر بنگارد.
عجب باری بود این بازی! نه عروسک را جانی بود که بگریزد، و نه پیرمرد را یاری که سینه به مهرش آویزد؛ همهچیز در هندسهٔ مبهمِ آن اتاقِ بسته میگذشت، جایی که سکوت، فرمانروا بود و عروسک، آینهٔ تمامنمای تنهاییِ پیرمرد.