### عنوان: نبرد با ستونهایِ تاریکی
ما پیش میرفتیم،
و هر گام
در خاکِ آن قلمرو،
شبیهتر میشد
به فرو رفتن در گلولایِ اندیشه.
پشتِ سرِ ما، «ستونِ خاموشی» فرو ریخته بود
و صدا، چون خونی تازه در رگهایِ یخزده،
در جبهه جریان داشت.
اما روبهرو،
سه ستونِ دیگر
آسمانِ واژگون را بر دوش میکشیدند.
و هر سه،
به رشتههایی از انتروپیِ خالص
به قلبِ فرمانروا متصل بودند.
دانشمندان بر رویِ گیرندههایِ نوریِ خود
تغییرات را ثبت میکردند.
«بازهٔ بسامدیِ ما رو به کاهش است.
طولِ موجها کش میآیند...
تاریکی دارد جهان را سرخگرایی میکند.
اگر ستونِ بعدی نیفتد،
دیگر هیچ نوری به ما نخواهد رسید.»
ستونِ دوم،
«ستونِ فراموشی» بود.
قد کشیده در نقطهای که
نه گذشته وجود داشت و نه آینده.
هوا در اطرافش غلیظ و ابریشمی بود.
سربازانی که به قلمروِ نفوذِ آن وارد میشدند،
ناگهان ایستادند.
یکی تفنگش را بو میکرد، انگار که ابزاری باستانی و غریب است.
دیگری به نامِ رویِ زرهاش خیره شده بود،
و سومی
به آسمان نگاه میکرد و میپرسید:
«نامِ این آبیِ تیره چه بود؟»
این انتروپیِ اطلاعاتی بود؛
جایی که ساختارِ ذهن
پیوند میانِ نشانهها را گم میکرد.
حتی من،
سایهای از شک را در دل حس کردم.
آیا واقعاً پایتختی وجود داشت؟
آیا نامِ آن پهلوانِ مرده، «آرش» بود یا تنها رویایی از کتابی گمشده؟
در این میان،
«پالسی از آینهٔ پشتِ سر» آمد.
یک کدِ نوریِ ساده.
سه ضربهٔ کوتاه، سه ضربهٔ بلند، سه ضربهٔ کوتاه.
سادهترین کُد.
یک بازخوردِ نوری که در فوتونهایش
هیچ معنایِ پیچیدهای نبود، جز یک کلمه:
«برگرد.»
نه برگشتن به خانه،
بلکه بازگشت به آغاز.
من منشورِ سهروردی را برداشتم.
به یاران گفتم:
«چشمها را ببندید.
به کلمهها فکر نکنید.
به فرکانسِ نور نگاه کنید.
نامها تغییر میکنند، اما نوسانِ ماده دروغ نمیگوید.»
ما پرتوِ بازتابی از آینههایِ پشتیبان را
به درونِ ستونِ فراموشی فرستادیم.
نور به سرعت دچارِ شکست شد؛
اما نوسانِ آن،
طیفِ پایدارِ خود را حفظ کرد.
یاران با تمرکز بر نوسانِ فوتونی،
حافظهٔ سلولیِ خود را بازیافتند.
شمشیرها دوباره به یاد آوردند که باید ببرند،
و دستها به یاد آوردند که باید فشرده شوند.
با فروریختنِ ستونِ دوم،
خاطرهٔ جهان بازگشت.
خاطرهٔ باد، خاطرهٔ خاکستر، و خاطرهٔ پیروزیهایِ کوچک.
اما ستونِ سوم،
«ستونِ واپاشی» (انتروپی مادی)،
در درهای از سنگهایِ مذاب قرار داشت.
در اینجا، پیوندهایِ هستهای سست میشدند.
فولادِ زرهها چون ماسه روان میشد،
و فوتونهای سلاحهایِ ما
به پرتوهایِ فرسوده و بیخطر بدل میگشتند.
در نزدیکیِ این ستون، دیوانِ واپاشی ایستاده بودند:
موجوداتی با بازوهایی از غبارِ فشرده،
که هرچه را لمس میکردند، به سادگیِ خاکسترِ سیگار
پودر میشد.
«فرمانده! سیستمِ خنککننده کار نمیکند.
فازِ فوتونی دارد به دمایِ بحرانی میرسد!»
ما باید از تداخلِ سازنده استفاده میکردیم.
بهجایِ فرستادنِ یک باریکهنورِ عظیم،
امواجِ نوری را همفاز کردیم.
نورها در هم تداخل کردند،
و در نقاطی، پهنایِ باندِ انرژی به حدی بالا رفت
که دمایِ محلیِ ستونِ واپاشی به صفرِ مطلق نزدیک شد.
انتروپی در سرمایِ شدید متوقف میشود.
حرکتِ ذرات ایستاد.
ستونِ واپاشی، منجمد شد.
و سپس، با تلنگرِ یک گلولهٔ قطبیده،
چون شیشهای عظیم در تاریکی خرد گشت.
اکنون،
تنها یک ستون مانده بود.
«ستونِ انکار».
ستونِ انکار در مرکزِ میدان قرار داشت.
از همه کوتاهتر بود، اما از همه سختتر.
گرداگردِ آن، فضایی تهی بود.
انگار هیچچیز در آنجا وجود نداشت.
دیواری از ضدِ باور.
هرگاه کسی اراده میکرد شمشیر بکشد،
درونش صدایی میگفت:
«چرا؟ برای چه کسی؟
جهان در نهایت تاریک خواهد شد.
این قانونِ دومِ ترمودینامیک است.
ستارهها میمیرند، جهان سرد میشود، و هیچچیز باقی نمیماند.
پایداریِ شما، شوخیِ خندهداریست در برابرِ ابدیتِ تاریک.»
این سهمگینترینِ دیوان بود:
دیوِ بیهودگی.
سربازان سلاحها را زمین گذاشتند.
نه به خاطرِ فراموشی،
نه به خاطرِ ترس،
بلکه به خاطرِ یقینِ به بیهودگی.
آنها میدیدند که تلاششان،
تنها چند ثانیه به عمرِ جهانی اضافه میکند که در نهایت خواهد مرد.
من به ستون نگاه کردم.
آینهام را برداشتم.
بهجایِ تاباندنِ نور به ستون،
آینه را در برابرِ خودم گرفتم.
تصویرِ خودم را دیدم: زخمی، خاکآلود، خسته.
و گفتم:
«جهان اگر در پایان سرد شود،
اکنون گرم است.
و همین اکنون، همهٔ سهمِ ما از ابدیت است.
ما برایِ آخرِ دنیا نمیجنگیم؛
ما برایِ فردا صبح میجنگیم.
حتی اگر فردا آخرین روز باشد،
ترجیح میدهم آن را در نور آغاز کنم.»
نورِ کوچکی که در دلم روشن بود،
به آینه تابید،
از آینه به منشور رسید،
و منشور، آن را در هفت رنگِ زنده به سویِ ستونِ انکار بازتاب داد.
نوری که از انکار عبور کرد،
از جنسِ منطقِ سردِ ریاضی نبود؛
از جنسِ ارادهٔ زیستن بود.
ستونِ انکار ترک برداشت.
انکار نمیتوانست در برابرِ پذیرشِ واقعیتِ حال بایستد.
ترکها بزرگتر شدند،
و ناگهان،
کلِ ستون به ذراتِ ریزی از بلورِ درخشان تبدیل شد و فروریخت.
آسمانِ واژگون، لحظهای لرزید.
رنگِ سرخِ انتروپیک جایِ خود را به بنفشِ تیره داد.
و در انتهایِ افق،
قصری از سایههایِ تودرتو آشکار شد.
مکانی که پادشاهِ دیوان در آن نشسته بود.
راه باز شده بود،
اما نبردِ اصلی، تازه در آستانهٔ آغاز بود.
اگر موافقی، به سراغِ بخشِ ۱۹ برویم:
### «نبرد نهایی با فرمانروای ظلمت»