### عنوان: زخم نفاق و گسیختگی فوتونیکی
پس از آن خیانت،
سایهای که بر سپاه افتاد،
تنها یک ترسِ ساده نبود.
چیزی
در تار و پودِ وجودِ ما
از هم گسسته بود.
انسجامِ فازیِ ما،
آن رشتهٔ نوری که
قلبهایِ ما را
در یک «هماهنگیِ کیهانی» به هم میدوخت،
تکه و پاره شده بود.
دیگر،
نه صدایِ فرمانده،
حکمِ حقیقت داشت،
و نه صدایِ سرباز،
طنینِ ایمان.
ما
مجموعهای از پرتوهایِ سرگردان بودیم؛
نورهایی که
هرکدام
به سویی میتابیدند،
و در این بینظمی،
قدرتِ یک «لیزرِ واحد» را
از دست داده بودیم.
این،
سختترین زخمِ جنگ بود:
«گسیختگیِ فوتونیکی».
دشمن
این را خوب میدانست.
او
«دیوِ پژواک» را
به میانِ ما فرستاد.
او
نه با شمشیر میجنگید
و نه با آتش.
او،
با «صدا» میجنگید.
با «پژواک»...
وقتی فرمانده فریاد میزد: «بمانید!»،
دیو،
با صدایی که
دقیقاً شبیه به صدایِ او بود،
در گوشِ هر سرباز زمزمه میکرد: «بروید...».
وقتی دوستی،
دیگری را به رزم میخواند،
دیو،
پژواکِ آن دعوت را
به دشنامی تلخ بدل میساخت.
سپاه،
در گردابی از بازتابهایِ دروغین
غرق میشد.
هرکس
سخنِ خود را
از زبانِ دیگری میشنید،
و هرکه
به صدایِ درونِ خود گوش میسپرد،
آن را
مسموم مییافت.
باید
این «واپسزنیِ امواج» را درمان میکردیم.
باید
فیلترهایِ پولاریزه
بر جانِ سپاه مینهادیم.
نه فیلترهایی از شیشه و سنگ،
که فیلترهایی از «ارادهٔ خالص».
نشستیم.
در میانِ هیاهویِ دروغها،
در میانِ طنینِ صدایِ دیو،
ساکت شدیم.
سعی کردیم
تمامِ ارتعاشاتِ ذهنیِ خود را
بر یک «محور» همراستا کنیم.
گفتیم:
«بگذارید دیو بگوید.
بگذارید تمامِ دروغهایِ جهان را
در گوشِ ما بازتاب دهد.
اما ما،
تنها به آن صوتی گوش میسپاریم،
که از عمقِ یک نیتِ واحد برمیخیزد.»
فیلترهایِ پولاریزه را
بر «افکارِ جمعی» قرار دادیم.
ارتعاشاتِ ناهمگون
حذف شدند.
فقط آنهایی عبور کردند،
که در راستایِ «ایران» بودند.
و آنگاه،
دیوِ پژواک پدیدار شد.
او،
هیولایی بود ساخته شده از «بازتاب».
پیکری که
هرچه به او ضربه میزدیم،
ضربهاش را
با دوبرابرِ قدرت
به خودمان بازمیگرداند.
دوئل،
عجیب بود.
نباید به او حمله میکردیم؛
چون هر حمله،
خود،
پژواکی میساخت که
دیو را قویتر میکرد.
باید
«سکوت» میکردیم.
باید
آنقدر «منسجم» میشدیم،
که دیگر هیچ فرکانسی از ما
به او نرسد.
وقتی
انسجامِ فازیِ سپاه
به کمال رسید،
وقتی ما
چون یک پرتوِ لیزرِ واحد
بدونِ هیچ پراکندگی،
ایستادیم،
دیوِ پژواک
در میانِ خلأِ صدایِ ما،
تنها ماند.
بدونِ بازتاب،
بدونِ طعمه،
و بدونِ صدایی برایِ تقلید،
او،
آرامآرام
در خود
فروپاشید.
و ما،
با گوشهایی که
دیگر
جز صدایِ حقیقت را نمیشنید،
ایستادیم.
زخمِ نفاق،
اگرچه عمیق بود،
اما حالا،
به یک «جایِ زخمِ» کهن بدل شده بود؛
گواهی بر اینکه:
اگر نور،
پولاریزه شود،
هیچ سایهای،
حتی سایهای که صدایِ خودمان است،
نمیتواند
ما را از پای درآورد.