### عنوان: ریگزارِ نفرین
از قلههای یخیِ البرز
که دیوِ سپید
در آغوشِ برفهایش
نفسهایِ ما را منجمد میکرد،
به جایی رسیدیم
که خورشید،
نه در آسمان،
که بر پوستِ زمین،
چون گدازهای مذاب،
لنگر انداخته بود.
ریگزارِ نفرین...
جایی که گرما،
دیگر یک فصل نبود؛
یک اراده بود.
ارادهای که میخواست
آب را از رگها
و امید را از جان
تبخیر کند.
هوا،
سنگین و کشسان،
بر افق میلرزید.
آنچه میدیدیم،
حقیقت نبود؛
شکستِ نور بود در میانِ هُرمِ داغِ زمین.
سراب...
دروغِ بزرگی که شیاطین
با انحرافِ پرتوهایِ خورشید
در چشمِ ما میکاشتند.
به هر سو که مینگریستیم،
دریاچهای از آب
بر سینهٔ کویرِ تشنه
موج میزد،
اما وقتی قدم برمیداشتیم،
تنها
غبار بود و داغیِ ماسه
که زیرِ پا
خرد میشد.
عطش،
دیگر نه در گلو،
که در فکرِ ما
لانه کرده بود.
هرکس
به دنبالِ سرابی
میدوید،
و هرکس
در پیِ سایهای
که وجود نداشت.
در میانِ این طوفانِ سکوت،
ناگهان
آسمان تیره شد.
نه از ابر،
که از خشمِ ریگها.
طوفانِ شن،
چون لشکرِ انتروپی
به راه افتاد.
هر ذرهٔ شن،
یک واحدِ بینظمی؛
هر وزشِ باد،
یک فروپاشیِ تازه.
و او،
در میانِ این چرخشِ مدام،
ظاهر شد.
«سالارِ ریگ و آتش...»
او،
نه پیکری ثابت داشت
و نه صدایی که در هوا بماند.
او،
موجی بود از گرما،
و لرزشی بود
در حاشیهٔ واقعیت.
با هر ضربهٔ شمشیرِ ما،
او
به ذراتِ شن بدل میشد،
و در جایِ دیگر
دوباره
از دلِ شعلهها
جان میگرفت.
سلاحهایِ ما،
در آن دمایِ کُشنده،
داغ بودند و بیتاب.
میخواستیم
نور را متمرکز کنیم،
اما هوا،
چون منشوری کجومعوج،
پرتوهایِ ما را
پراکنده میکرد.
فهمیدیم:
جنگیدن در کویر،
نه جنگیدن با دیو،
که جنگیدن با «خطایِ دیدِ» خویش است.
در آن لحظاتِ تبآلود،
وقتی تشنگی
مغز را به دو نیم میکرد،
باید
درونِ خود را میکاویدیم.
باید میفهمیدیم
که حقیقت،
نه در آن چیزی است که
چشمِ ما
در دوردستها میبیند،
بلکه در آن «نقطهٔ مرکزی» است
که در میانِ سینهٔ ما
میتپد.
سالارِ ریگ،
با خندهٔ خشکِ شنهایش،
ما را به تمسخر میگرفت.
اما ما،
با دندانهایِ به هم فشرده،
در میانِ دریایی از آتش،
آموختیم
که چگونه
در برابرِ ویرانگریِ انتروپی
ایستادگی کنیم.
گرما بود،
سراب بود،
و مرگ
که در هر گام
انتظارمان را میکشید.
اما ما
هنوز
روشن بودیم؛
چون شمعی
که در میانهٔ طوفانِ بیابان،
هنوز،
به لجاجتِ نور،
میسوخت.