### عنوان: فریاد در البرز
و آنگاه،
زمینی که از سنگ بود،
زبان باز کرد.
ما،
خسته از دودِ دژها،
و با جانی که
در میانِ خاکسترِ پیروزیهایِ کوچک
سوزیده بود،
به سویِ قلهها رفتیم.
البرز...
آنجا
که ابرها
نه از بخار،
بلکه از سنگِ سرد و یخِ منجمد
ساخته شدهاند.
آنجا
که ارتفاع،
فقط یک عدد نیست؛
بلکه مرزِ میانِ زمین
و آسمانی است
که دیگر
ما را نمیشناسد.
صعود،
چون رقصیدن بر لبهٔ تیغِ یخی بود.
هر قدم،
یک نبرد با جاذبه؛
هر نفس،
یک نبرد با سرمایی که
میخواست
از میانِ ریهها
بگذرد و
خون را به سنگ بدل کند.
دید،
در آن ارتفاع،
به معنایِ دیگری بود.
نور،
در میانِ مهِ غلیظ،
شکست میخورد؛
تکهتکه میشد؛
چون نوری که
در میانِ میانبری از انتروپی
گم شده باشد.
ما
با «دیدِ فوتونیک»
سعی کردیم
میانِ ذراتِ یخ،
مسیرِ حقیقت را بیابیم.
اما کوهستان،
خود
یک دشمنِ زنده بود.
«بشنوید!»
فریادی از میانِ درهها پیچید.
نه صدایِ انسان،
و نه فریادِ دیو؛
بلکه صدایِ کوه بود،
صدایِ سنگهایی که
از سنگینیِ حضورِ تاریکی
در زیرِ پا،
در هم میشکستند.
«بهمن!»
و ناگهان،
البرز
از خشمِ خود،
گویی که
از سدهها
خشم
انبار کرده باشد،
بر سرِ ما فرو ریخت.
سفیدیِ مطلق...
سفیدیای که
چشم را کور میکرد،
و گوش را
با غرشِ سنگها،
کر میساخت.
در آن لحظه،
در میانِ ریزشِ برفها
و سقوطِ بیرحمانهٔ صخرهها،
ما
نمیجنگیدیم؛
ما تنها
سعی میکردیم
«بودن» را
حفظ کنیم.
و در میانِ آن آشوبِ سفید،
او پدیدار شد.
«دیوِ سپیدِ مهزی...»
او،
نه از گوشت و پوست؛
بلکه از همان
مهِ متراکم و یخِ بیجان
ساخته شده بود.
او،
در میانِ طوفان،
تنها نقطهای بود
که
نور در آن
نمیدرخشید،
بلکه
بلعیده میشد.
او،
چون یک «پدیدهٔ پراکندگی» (Scattering)
بزرگ؛
هر پرتوئی که
به سوی او میرفت،
در میانِ مهِ او
گم میشد
و باز نمیگشت.
ما
سلاحهایِ خود را
برگرفتیم؛
اما سلاحها،
در میانِ این سرما،
سرد و بیجان بودند.
باید چیزی میبود
که
فراتر از آهن،
و فراتر از نورِ ساده،
میتوانست
آن مهِ دروغین را
پاره کند.
در آن ارتفاع،
در میانِ فریادِ کوهستان،
و در برابرِ نگاهِ یخیِ آن دیو،
فهمیدیم:
البرز
برایِ آنکه بر آن پیروز شود،
باید ابتدا
خود را
در میانِ آن سرما
گم کند؛
تا شاید،
در میانِ سکوتِ مطلقِ برف،
صدایِ
خودِ حقیقت را
بشنود.