### عنوان: سپیدهدمِ خاکستری
و آنگاه،
پس از آنکه شهر
در هیاهویِ شک و پرتو،
آرام گرفت،
سحر
نه با طلوعِ خورشید،
بلکه با دودِ سیاهی
از سویِ مرزها،
آغاز شد.
دژهای مرزی،
آن نگهبانانِ سنگی که
سالها
بر پهنهٔ خاک
خوابیده بودند،
حالا
در لرزه بودند.
شیاطین
دیگر در کوچهها پنهان نمیشدند؛
آنها
بر جادهها قد کشیده بودند،
چون طوفانی که
از دلِ انتروپی
برخاسته باشد،
و تنها
برای ویرانی
میتازد.
ما
نه با سپاهی بیباک،
بلکه با یگانهایی کوچک،
با فرماندهانی که
نور را در جیب داشتند،
و ترس را در چشم،
به سویِ دژها روانه شدیم.
«سپیدهدمِ خاکستری» بود؛
نه سپیدیِ امید،
و نه سیاهیِ یأس،
بلکه میانِ آن دو،
در سایهٔ غباری
که آسمان را
در بر گرفته بود.
محاصره...
کلمهٔای بود
که در گوشِ سربازان
مانندِ خنجری سرد،
میچرخید.
دژها،
آن استخوانهایِ سنگیِ ایران،
در میانِ آتش و خاکستر،
سنگینیِ محاصره را
احساس میکردند.
ما
در میانِ سنگرها،
میانِ سنگها و سایهها،
تاکتیکهایِ چریکی را
آموخته بودیم؛
چون نور
که از میانِ شکافهایِ ریز
میخزد،
ما نیز
از میانِ شکافهایِ شب
میگذشتیم.
«یگانهایِ کوچک...»
فرمانده،
با صدایی که از دود
خشن شده بود،
زمزمه کرد.
«نمانید در جایِ خود.
نور را خیره نکنید؛
اجازه دهید تاریکی
فریبِ دشمن را بخرد.
ما،
چون فوتونهایِ پراکنده،
باید در لحظهٔ درست،
به هم برخیزیم.»
و این بود
رزمِ نفوذ؛
جایی که
برتریِ عددیِ دشمن،
در برابرِ «دقتِ نوریِ» ما،
باید معنا مییافت.
اما در مرکزِ هر دژ،
در قلبِ هر حصار،
چیزی منتظر بود.
«اربابِ دژ...»
او،
نه یک انسان،
و نه یک دیو،
بلکه تجسمی بود
از یک آشوبِ سازمانیافته.
او،
سنگها را به حرکت در میآورد،
و با هر ضربه،
سایهای را
از میانِ دیوارهایِ دژ
بیرون میکشید.
نبرد،
در میانِ ویرانهها،
به اوج رسید.
سنگها میریختند،
و آتش،
چون ماری زنده،
در میانِ صفوف میخزید.
ما
با «فرماندهیِ یگان»،
سعی کردیم
از هم نپاشیم.
هر سرباز،
یک تکه از یک آینه بود،
و هر یگان،
یک عدسیِ کوچک
که باید
بر کانونِ نبرد
تمرکز میکرد.
اما وقتی
اربابِ دژ
به میدان آمد،
نورِ ما
در برابرِ حجمِ سیاهیاش،
کم میآورد.
او،
چون سیاهچالهای از انتروپی،
هر چه را که
نظم داشت،
به آشوب میکشید.
در آن لحظه،
در میانِ خاکستر و خون،
و در میانِ فریادِ سربازانی
که دیگر
نامی از وطن نمیدانستند،
فقط یک چیز
مانده بود:
آیا میتوان
در میانِ ویرانههایی
که خود
از شک و تردید ساخته شدهاند،
دژی برایِ حقیقت
برپا کرد؟
سپیدهدم،
خاکستری گذشت،
و ما
با پیروزیای که
طعمِ سوختن داشت،
از میانِ دژها،
به سویِ کوهستانها
برگشتیم.
دانستیم،
که این تنها
یک رویِ سکه بود؛
و رویِ دیگر،
فریادی بود
که از اعماقِ البرز،
بر ما خواهد رسید.