### عنوان: کتیبههای خاموشِ البرز
و باز، راه...
راهی که از نیزارهای هراسزدهٔ هامون
برمیخیزد
و در پیچوخمِ صخرههای پیرِ البرز
گم میشود.
ما آمدیم؛
با چشمهایی که هنوز
از آشوبِ نورهای سرگردان
پر از پرسش بود.
اما کوه،
این پیرِ خاموشِ هزاران ساله،
چیزی نمیگفت.
جز باد.
جز خشخشِ اندوهگینِ بادی
که از لابهلای سنگها میگذشت
و گویی نامِ فراموششدگان را
زیر لب تکرار میکرد.
بر سینهٔ صخرهها
نشانههایی بود.
نه واژه،
نه فریاد،
نه فرمان.
تنها ردّی از نوری که روزگاری
بر این سنگهای سرد گذشته بود.
گویی کسی،
در سپیدهدمی دور،
رازِ جهان را
بر پیکرِ کوه نوشته
و سپس
خود،
در غبارِ زمان
فرو رفته بود.
ما خواندن نمیدانستیم.
چشم داشتیم،
اما دیدن نمیدانستیم.
نور داشتیم،
اما زبانِ نور را نه.
پس آینهها را برافراشتیم؛
آینههایی که از هزار شکستگی
به دست آمده بودند.
و ناگهان...
بر سنگِ خاموش،
رودی از روشنایی دوید.
خطوطِ مرده
جنبیدند.
سایهها کنار رفتند.
و کتیبه،
آهسته،
چون سالخوردهای که از خوابِ قرنها برخیزد،
لب به سخن گشود.
اما چه گفت؟
هیچ وعدهای نه.
هیچ مژدهای نه.
تنها این:
«آنچه میجویید
در روشناییِ آسان نیست.
نور،
هرگز رایگان نبوده است.
هر فروغی
از دلِ تاریکی گذشته است.
و هر دانشی
بهایی دارد
که هنوز نمیدانید.»
باد وزید.
دوباره سکوت
بر شانههای کوه نشست.
و ما ماندیم؛
با چند واژهٔ شکسته،
چند نشانهٔ لرزان،
و باری سنگینتر از پیش.
زیرا اکنون میدانستیم
که این راه،
راهِ یافتنِ پاسخ نیست.
راهِ بزرگتر شدنِ پرسشهاست.