به نامِ همان چرخِ گردونِ پیر
که آرد برون، جانِ ما را زِ زیر
---
### نبردِ زمان: پیوندِ گذشته، حال و آینده
گذشته، همان سایهای بر چمن
نشسته به هر ضربهیِ این سخن
زِ هر «تایبریک» و زِ هر باختن
نشانیست بر قلبِ این تاختن
چو سینر به میدان، نگاهش بهجاست
به هر ضربهاش، خاطراتش دواست
که دیروز اگر لغزش و بیم بود
امروز در سینه، تقویم بود
و زورف، که از تجربت، پُر شده
زِ راهِ گذشته، به خود دُر شده
به پیشینه و تجربت، زنده است
که این یادها، پایِ او بنده است
و «حال»، این دمی که نفس در گلوست
نبردِ دو عاشق، به میدانِ اوست
در این لحظه، سینر شده رودِ خشم
که آینده را میبیند، با چشم
به «آینده» بنگر، چه غوغایِ شور
که در انتهایِ ست، در دورِ دور
به هر گیم که چون لقمهیِ آتش است
همان آتیه، قاضیِ این کش است
یکی «حال» را میکشد سویِ خویش
یکی «آینده» را مینهد در ریش
که این «حال»، «گذشته» شود در دمی
و «آینده»، در «حال»ِ ما، مرهمی
سه نیرو به یک نقطه، در هم گره
که سینر و زورف، در این مقبره
یکی با گذشته، به میدان رود
یکی با سکوتش به فردا شود
و چرخِ زمان، در میانِ تور است
که هر کس در آن، محوِ آن نور است
نه دیروز، نه فردا، که امروزِ ناب
برنده به جامی، زند چنگ، به آب...