به نامِ خرد، آنکه در نظمِ خویش
بنهد جهان را به توازنِ پیش
---
نه طوفان و نه زورِ بازویِ مرد
که در چنگِ «انتروپی» افتاده درد
چو آشوبِ گیتی، به میدان وزید
نظمِ آن چمنزار، از هم درید
همه رالی و ضربهها در تلاش
که «انتالپیِ» جان، نگردد فاش
جوان، گرمِ جوشِ سرِ مستِ خویش
کند خرجِ انرژی، به میدانِ ریش
به رگهایِ تن، داغِ خورشیدِ پیر
که انتالپیاش میکشد در ضمیر
چو گرما به پیکر، فزونی گرفت
توازن زِ دستِ جوانی گریخت
خروشِ درون، «انتروپی» به بند
که بی نظمی آرد به هر چون و چند
به «انتروپی» افتاد تدبیرِ کار
نه سینر به بازی، نه زورفِ نزار
که تقدیرِ این جنگ، در دستِ اوست
در آن بینظامی که در ریشه پوست
به هر «گیمِ» طولانی و پرزِ یاد
درونِ تنی، نظمِ جان میفتاد
یکی «انتالپی» دهد دادِ جان
یکی «انتروپی» رباید امان
اگر گرمیِ جان به پایان رسد
خرد، باز بر بینظمی تنزند
نه میدانِ تن، که ترمودینامیکِ ماست
که پیروزِ این جنگ، بینظمیِ خداست!
نبردِ دو یل در ترازِ جهان
در آن نظم و آشوب، گشته نهان.