چو آن تندباد آمد از سویِ دشت
جهان را به یکباره کُتّ و کِشت
به میدانِ چمن، آنچنان شد نبرد
که رخسارِ رستم، زِ کینه شود زرد
چو توفانِ سهمگینِ تندِ تیز
که ویران کند باره و گستریز
چنان شد که سینر، به طوفانِ خشم
بدوخت بر حریف، تیغِ آهنینچشم
به یکباره، سینر چو تندبادی بود
که هر ضربهاش، گرزِ فولادی بود
چو طوفان بر آن دشتِ سبز و بلند
به هر گام، زورف را داد بند
ولیکن حریف، آنچنان کوهسار
که طوفانِ او را نگیرد به کار
به طوفانِ سینر، چه باکاش بُدی؟
که در سینه، دریایِ آرامخوی بُدی
چو تندباد، سرکش، به هر سو وزید
ولی زورف، چون صخره، سنگی گزید
نه طوفانِ سینر، شدش سازگار
نه آن کوه، گشت از ستیزش نزار
دگر باره، طوفانِ سینر نهفت
به چشمانِ خورشید، اینگونه گفت:
«که ای چرخِ گردون، چه بازیست این؟
به طوفانزدن، کس نگردد وزین!»
نبردِ دو شیر است و تندبادِ کین
به ویمبلدون، زنده شد سرزمین...