حتماً، این هم یک شعر آزاد از یک مبارزه:
در چمنِ کوتاه
دو مرد ایستادهاند
نه فقط روبهروی هم،
روبهروی زمان
یکی
با آرامشی که انگار
از دلِ یخ آمده است
و دیگری
با ضربههایی
که بوی آتش میدهند
توپ
میان این دو
فقط توپ نیست
گلولهایست
که از مرزِ تمرکز
عبور میکند
هر سرویس
اعلامِ قدرت است
هر بازگشت
جوابِ سرنوشت
ساعت
روی شانههایشان سنگینی میکند
دقایق
عرق میشوند
و از پیشانیِ اراده
فرو میریزند
چمن
ساکت است
اما زیر پایشان
جنگ برپاست
یکی
گرما را تحمل میکند
یکی
فشار را
و هر دو
در تماشای لحظهای هستند
که ضعف
خودش را لو بدهد
اینجا
پیروزی
فقط عبور توپ از تور نیست
پیروزی
یعنی نریختن
یعنی ماندن
یعنی در اوجِ خستگی
هنوز
فرو نپاشیدن
مبارزه
همیشه با فریاد نیست
گاهی
با یک نگاهِ ثابت است
با یک نفسِ عمیق
با دستی
که میلرزد
اما هنوز
ضربه میزند
و آخرِ کار
آنکه میماند
فقط برندهی میدان نیست
برندهی خودش است