**قصیدهی قله**
صبح اولِ صبح و سرِ کوه، هوا عجیب `بود`
همهچیز انگار قشنگتر از همیشه، خوب `بود`
قله همان نبود که در خواب دیده بودم
یک چیزِ تازه داشت، زیادی دلفریب `بود`
هر بار کوه دیدهام، اما نه مثلِ این
این بار دیدنم پُرِ یک حسِ غریب `بود`
چشمم انگار مالِ خودم هم نبود، راستش
هرچه نگاه میکرد، دلش بیشتر نصیب `بود`
احساسِ من، شبیهِ همیشه، عادی نبود
یک حالِ ناگهانیِ بیاسم و بیرقیب `بود`
گفتم بغل بگیرم اگر میشد این شکوه
اما شکوهِ کوه، پر از صبر و پرهیب `بود`
ترسیدم از نگاهِ خودِ کوه، با خودم
گفتم نکند خیال کند حالمان عجیب `بود`
پس بیخیالِ آغوش و آن شوقِ بیامان
ماندم فقط به خیره شدن، کارِ ما همین `بود`
سر میکشید نور به آرامی از فراز
دره پُر از سکوت و لبِ قله پُر نصیب `بود`
بالا جمال بود و پایین هم از جمال
هر جا نظر فتاد، دلم گرمِ ترغیب `بود`
آرامشی نشسته به جانم که وصفِ آن
چیزی میانِ گریه و لبخند و نسیب `بود`
با خود گفتم این همه زیبایی از کجاست
این سهمِ کمنظیر مگر قسمتِ من `بود`؟
من ماندم و تماشای کوهی که بیصدا
از هرچه گفتهاند و شنیدیم، مهیب `بود`
نه، مهیب از آن جهت که دل از جا میکند
ورنه سراسرش پرِ مهر و پر از فریب `بود`
فهمیدم بعضی از قشنگیها برایِ ما
نه مالِ لمس، بلکه فقط مالِ اینکه: «دید» `بود`