**قصیده در سپاس و تجلی**
صبحگاهان کفتاب از کوه طالع `بود`
جانِ بلبل زان تجلی در جوامع `بود`
عقل میدیدم که در بیداریِ اول
پیشِ رویِ قله در تعظیم و خاضع `بود`
دامنِ کوه از فروغِ زر و سیمِ صبح
گویی اندر چشمِ ما باغی مرصع `بود`
وای بر من، چون به اوجِ آن بلندیها
دیده بگشودم که سر تا پا صنایع `بود`
خالقِ بیمثل را دیدم در آن منظر
کافتابش سجدهآرای صوامع `بود`
مگر این چشمِ منِ خاکی سزاوار است؟
دیدنِ آن را که در آفاق، صانع `بود`
سر به سجده بردم و گفتم سپاس او را
کو چنین بر بندگان خویش، وازع `بود`
قله زیبا، دره زیبا، هر طرف زیبا
زین همه خوبی که در عالم مشایع `بود`
خیره چشمانم بجا ماند و نمیشد بست
زان جمالی که میانِ خلق، شایع `بود`
سر به خاکِ درگهِ آن قله بنهادم
کاندران حالت دل از اندوه، مانع `بود`
لذتی دیدم که در وصفش سخن تنگ است
کاندران آرامش، دلِ مسکین مجامع `بود`
سعدیا! شکرِ چنین نعمت کجا توانی کرد؟
کانکه او بخشید، بر احوال، سامع `بود`