چشم از کوهِ من بردارید،
ای رهگذرانِ بینصیبِ تماشا.
این سپیدیِ بلند،
این شکوهِ خاموش،
برای هر نگاهِ سرگردان نیست.
این کوهِ نقرهایِ من است؛
پیکرِ استوارِ نور،
قبلهی شوقِ من،
آتشِ پنهانِ من.
به قلههایش خیره نشوید؛
آن روشنایِ سرد و سوزان
از آنِ هر دیدهای نیست.
من نمیگذارم
هر چشمِ بیگانه
بر برفِ تنش بنشیند،
بر وقارِ خاموشش دست بیندازد،
یا نامِ او را
با هوسِ تماشا بر زبان بیاورد.
کوهِ من،
نورَت را به سویِ من بفرست؛
فقط به من.
بگذار این روشنی
در رگهای من بدود،
در چشمهای من خانه کند،
و در جانِ من
به خروش بدل شود.
نسیمِ تو از آنِ من است؛
همان نسیمی که بویِ سنگ و برف و دوری میدهد،
همان که آرام میآید
و ناگهان
تمامِ دل را فتح میکند.
من پاسبانِ این شکوهم،
نگهبانِ این خلوتِ سپید.
میانِ من و تو
راهی برای بیگانگان نیست.
تو از آنِ منی
در نگاه،
در نفس،
در شور،
در این دلبستگیِ سخت و بیامان.
بگذار جهان دور بایستد،
بگذار تماشاچیان
از پشتِ سکوت عبور کنند و بروند؛
من میمانم
و تو،
و این رابطهی خشنِ روشن،
که هیچ دستی
به آن نمیرسد.