---
## قصیدهٔ تیمی: «پشتِ پرده در زمین»
جنگِ دو تیم آمد و میدان پر از فریاد شد
هر لحظه حمله، هر نفس ضدحمله، بنیاد شد
سرخ، آبدیده در دفاع، آشنا با ضربِ نبرد
بیپشتوانه هم ولی چون صخرهای پولاد شد
مربیِ سرخ، سردارش را کشید از قلبِ کار
پیرِ جانشین آمد و خطِّ دفاعش استاد شد
دقایقِ آخر رسید و کفهها همسنگ ماند
نامِ «موازنه» ولی در دلِ بازی باد شد
داور، تماشاگرِ ظاهر؛ لیک گویا از نهان
چشمِ دگر داشت و حکم از پشتِ صحنه شاد شد
یارِ سیاهِ خطاکار، آن که جنایت میسرود
کارتِ سرخش—شگفتا—با فشارش «معلّق»اد شد
ماند او در میانه، آن که میبایست رود
قانون شکست و راهِ بازی یکسره بیداد شد
ناگاه فرصت، استثنایی چو برق از راه زد
و توپ برفت و موجِ فریاد از دلِ ورزشگاه زد
گل! گل! گل! از سپیدان بانگِ پیروزی رسید
سفید، سفید، سفید… و آخرش پیروز شد
---