قصیدهٔ سانتِ اریب
به نامِ شورِ میدان و بانگِ پرغرورِ بازی،
که جانِ خاکِ سبز از گامِ مردان شد سرافرازی.
چو آغازِ نبرد آمد، کنگو چو شیرِ بیدار،
گشود از خطِّ میانی رهِ پیروزی و پردازی.
نه بیمی از دلِ میدان، نه هول از نامِ انگلیس،
همه جرئت، همه تدبیر، همه آهنگِ جانبازی.
دریبلها چو برقِ تند، روان بر سینهٔ چمن،
به هر گامش فرو میریخت دیوارِ سرافرازی.
پیاپی پاسِ سنجیده، پیاپی فکرِ آینده،
خطا اندک، امید افزون، هنر در اوجِ اعجازی.
یکی سانتِ اریب آمد، چو تیری از کمانِ نور،
گذشت از سدِّ اول، باز هم از سدِّ دمسازی.
رسید آن توپ تا یاران، زدی شوتی به ژرفایِ در،
زمین لرزید و برخاست از هزاران لب، همآوازی:
گل! گل! گل!
طنینش رفت تا افق، شکست سکوتِ ورزشگاه،
زمان خم شد به احترامِ شکوهِ آن سرافرازی.
نه تنها خطِّ میدان، که خطِّ فکر دگرگون شد،
اریب آمد دویدنها، اریب آمد هنرورزی.
جهان دانست در فوتبال، دلِ بیباک پیروز است؛
نه نامِ پرطنینِ حریف، نه هیبتِ سپاهآرایی.
سلام ای تیمِ جنگاور، سلام ای روحِ بیپروا،
که با ایمان و همت ساختی تاریخِ زیبایی.
بماند تا ابد در یاد، روایتهای این میدان؛
که گاهی یک دلِ جسور، برندهتر ز صد سربازی.