سمفونیِ فوتون
سازها هنوز نواخته نشدهاند،
اما تو، ای فوتون،
پیش از نخستین نت
بر صحنهی جهان
ایستادهای.
رهبرِ ارکستر
چوبِ خیال را بالا میبرد،
و تو
بیصدا،
آوازِ روشنایی را
در رگهای هستی
جاری میکنی.
ویولنِ سپیده
از عبورِ تو میلرزد،
نیِ باد
نامت را میخواند،
طبلِ تندر
ضربآهنگِ سفرَت را
تکرار میکند،
و فلوتِ رنگینکمان
هفت پرده از نور
مینوازد.
ای فوتونِ ارتباطدهنده،
هر گامِ تو
نتی است
بر پنجخطِ آسمان؛
هر پروازت
آغازی است
برای سرودی
که کهکشانها
همصدا با آن
میچرخند.
از دلِ فرستنده
تا آغوشِ گیرنده،
نه با واژه،
بلکه با آهنگِ حضور
سفر میکنی؛
گویی جهان
یک سازِ بزرگ است
و تو
انگشتانِ نامرئیِ نوازندهای
که سکوت را
به موسیقی بدل میکند.
چشمها
تماشاگرانِ این کنسرتاند،
آینهها
نتها را بازمیتابانند،
دریا
با موجهایش
برای تو کف میزند،
و ستارگان
چراغهای تالارِ بیپایانِ آسماناند.
ای مسافرِ بیوزن،
هر بار که میگذری
زمان
لحظهای
به آهنگِ تو
گوش میسپارد؛
و فضا
جامهای از نغمههای رنگین
بر تن میکند.
تو را نمیتوان دید
جز در شکوفاییِ نور،
و نمیتوان شنید
جز در موسیقیِ خیال؛
اما هر سپیده
وقتی خورشید
سیمهای زرینِ افق را مینوازد،
جهان میفهمد
که رهبرِ این ارکسترِ بیکران،
همان فوتونی است
که بیصدا
زیباترین سمفونیِ هستی را
مینوازد.