چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ - 2:36 - nali -
فوتونی خیرهکنندهای
از دلِ خورشید
میجهی
و جهان را
با یک چشمکِ زرین
به لرزه میاندازی.
از شیشهی پنجره
میگذری
بیآنکه ردّی بگذاری،
اما بر دیوار
نقشِ صبح میکشی
و بر شاخهها
رنگِ زندگی میپاشی.
تو
رازِ دیدنِ گلها
و برقِ نگاهها هستی؛
بیتو
آبیِ آسمان
فقط سکوتی سرد است،
و سبزیِ درخت
خوابِ ناتمامِ زمین.
در مسیرِ کوتاهت
از ستاره تا مردمکِ چشم،
هزار جهان
روشن میشود؛
گویی هرجا که میرسی
تاریکی
نامِ خود را فراموش میکند.
ای مسافرِ بیوزن،
ای شعلهی بیصدا،
تو نه فقط نور،
که خبرِ رسیدنِ زندگیای؛
و هر بار که میدرخشی
جهان
دوباره
به خودش ایمان میآورد.