قصیدهٔ گفتوگو با فوتون
ای ذرهٔ نور، ای رهسپارِ بیکرانِ آسمان
ای پیکِ رازِ آفرینش، ای زبانِ جاودان
گفتم: که از کِی زادهای؟ از آتشِ خورشید یا
از قلبِ هر اختر که دارد در دلش آتشفشان؟
گفتی: ز هر جا انرژی جامهٔ روشن گرفت
آنجا مرا بینی روان، بیخستگی، بیآشیان
گفتم: تو را آیا شبی باشد که چشمت بسته است؟
گفتی: نه خواب آید مرا، نه صبح و شام و نه زمان
گفتم: تو در تاریکیِ شب نیز پنهانی مگر؟
گفتی: نه، تاریکی همان خاموشیِ چشمِ جهان
گفتم: تو آزادی؟ اسیری؟ یا اسیرِ حکمِ علم؟
گفتی: مرا قانون برد، نه میلِ خود، نه دیگران
گفتم: تو را اندیشهای؟ احساسی و عشقی نهان؟
گفتی: نه، اما با حضورم جان گیرد هر داستان
گفتم: تو کوچکتر ز وهمی یا که از ذره ریزتر؟
گفتی: جهان دریای راز است، بیکران اندر کران
گفتم: کجا هرگز نباشی؟ گفت: آنجا نور نیست
لیک آن سکوتِ محض را کمتر شناسد این جهان
گفتم: بقایت تا کجاست؟ پایانِ راهت چیست باز؟
گفتی: چو جذبِ ماده گردم، میرسد پایانِ آن
پس سر به زیر افکندم و گفتم به خود در نیمهشب:
ای آدمی، از نورِ عقل، آیا گرفتی ارمغان؟
گر فوتونی بیدل و بیچشم، راه خویش میرود،
تو با دل و اندیشه و ایمان، چرا گمکردهای نشان؟