دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ - 3:28 - nali -
امشب تو را میبینم
امشب تو را میبینم
ای فوتون!
تو کوچکی؛
آیا کوچکتر از تو هم هست؟
آیا جایی هست
که تو نباشی؟
کجا؟
من با خستگی میخوابم؛
آیا تو هم
خواب و بیداری داری؟
تو در تاریکی شب هم هستی،
مگر نه؟
گفت:
من خواب نمیشناسم؛
نه پلکی دارم
و نه رؤیایی.
اگر شب را تاریک میبینی،
از نبودنِ من نیست؛
از نرسیدنِ من
به چشمان توست.
در ژرفای آسمان
هنوز در سفرم؛
از ستارههایی
که شاید دیگر نباشند،
اما نورشان
هنوز راه میپیماید.
از من کوچکتر هم هست؛
جهان،
همیشه راهی برای شگفتزده کردن تو دارد.
من همهجا نیستم؛
اما هر جا
نوری زاده شود،
ردّی از من هست.
و تو،
پیش از آنکه به خواب بروی،
چشمهایت را ببند؛
شاید آخرین فوتونی
که امشب بر مردمکت نشست،
سفرش را
میلیونها سال پیش
از دلِ ستارهای آغاز کرده باشد.