درختِ معرفت
تاکی نشاندم در زمین، ثمرش سرخ بود، چون خونِ دلِ عاشق که در جامِ حقیقت میجوشد.
تاکی دیگر در کنارش نشاندم، ثمرش زرد و سبز، آرامتر، گویی هنوز در اندیشهٔ رسیدن بود.
آن یکی بیدعوتِ من هر روز پلههای آسمان را میپیمود؛
این یکی به دستِ من بر داربستِ خاک آرام میگرفت.
آنگاه دریافتم
ریشهها همه در خاکاند، اما مقصدِ شاخهها یکی نیست.
هر صبح به آن تاک مینگرم؛
سرش در خاک نیست، در آسمان است.
ریشهاش در زمین، اما دلش در نور.
شاخههایش تمامِ باغ را در آغوش گرفتهاند،
و هر برگ قبلهای جز خورشید نمیشناسد.
آهسته دستش را میگیرم،
تا بر بامِ خانه سقفی از سبزی بگستراند،
تا رهگذران در سایهاش اندکی از آفتابِ دنیا فراموش کنند.
آن تاک دیگر تنها تاک نیست؛
درختی است که از خاک آغاز میشود و به آسمان ختم میگردد.
شبیه درختِ معرفت است؛
که ریشه در فروتنی دارد، تنه در صبر، شاخه در ایثار، برگ در مهر، و میوه در بیداری.
هر خوشهاش حرفی از حقیقت است،
و هر برگش ذکری خاموش.
اکنون هرگاه به او مینگرم،
نمیدانم من او را به سوی آسمان کشیدهام،
یا اوست که مرا از خاکِ خویش به سوی نور میبرد.