میانِ خواب و گل
شب،
میان واژهها نشسته بودم.
شعر مینوشتم،
و از گوشهٔ چشم
به مسابقههای جام جهانی نگاه میکردم.
سه بازی،
سه تساوی؛
نه شکست،
نه پیروزی.
سرنوشتِ ما
در زمینِ دیگران نوشته میشد.
منتظر بودیم
گلِ دیگران،
اشتباهِ دیگران،
یا معجزهای
از زمینی دور.
صبح،
اذان برخاست.
نماز صبح را خواندم.
سکوت،
بر خانه نشست.
دوباره خواب مرا
به سرزمینی دیگر برد.
دیدم
ورزشگاهی آتش گرفته است.
شعلهها
از طبقاتِ بالا
سقفِ امید را میبلعیدند.
تماشاگران،
نه از شوقِ گل،
که از هراسِ آتش،
خود را
از بلندی
به پایین میافکندند.
فریادها
در دود گم میشد،
و هیاهوی تشویق،
جای خود را
به اضطراب داده بود.
از خواب پریدم.
بازیِ آخر
هنوز ادامه داشت.
ناگهان
گوینده با تمام توان فریاد زد:
«ما به مرحلهٔ بعد رفتیم!»
خانه،
پر از امید شد.
اما
امید،
تنها
دو دقیقه عمر داشت.
توپ،
جهتِ دیگری یافت.
حریف گل زد.
فریادِ شادی،
به سکوت بدل شد.
آن روز فهمیدم
چه اندازه
میانِ رؤیا و واقعیت،
میانِ صعود و سقوط،
میانِ آتش و تشویق،
میانِ «شد»
و «نشد»،
فاصله
تنها
دو دقیقه است.
و شاید
تمامِ زندگی،
همین دو دقیقهٔ ناپایدار باشد؛
جایی
که انسان
هر لحظه
میانِ امید
و حقیقت
در نوسان است.