قصیدهٔ «پیش از حادثه»
چو آتشفشان از دلِ کوه، شعلهور گردد،
زمانِ ماندن و تردید، مختصر گردد.
دگر وقوف به یکجا، نشانِ خاکستر است،
نجات، آنگه زِ شتابی چو شعله برگردد.
گریز اگر بتوان کرد، راهِ حکمت چیست؛
وگرنه مردِ خطر باش، تا ظفر گردد.
کنار گیر زِ گدازه، اگر توان داری،
که عاقل آنکه زِ پیش از بلا، حذر گردد.
و گر مجالِ گریزت نمانْد در میدان،
چو آتشفشانی دگر باش، شعلهور گردد.
حرارتِ دل و اندیشه را دوچندان کن،
که آتش از دلِ آتش، توانگر گردد.
چو سیل آید و بنیادِ خانه سست بود،
ببین چگونه بنای غرور، درهم گردد.
ستونِ سستی اگر تکیهگاهِ عمر شود،
به یک خروشِ طبیعت، همه هدر گردد.
چو زلزله برسد، فکر نیز میلغزد،
خِرَد اگر نَبُوَد، دیده نیز کر گردد.
نه وقتِ حادثه، تدبیر را توان آموخت؛
خِرَد، ز پیشِ بلا، رهبرِ سفر گردد.
بلا همیشه نشان از خشمِ کور ندارد،
گهی پیام که بنیاد، معتبر گردد.
کسی که پیش زِ طوفان، حصارِ خویش بساخت،
زِ موجِ سهمگینِ حادثه بهدر گردد.
جهان، سرایِ دگرگونی است و بیثبات،
خوشا کسی که به تدبیر، بهرهور گردد.
نه مردِ سیل بماند، نه مردِ زلزله و کوه،
بزرگمرد، آنکه به پیش از بلا، سپر گردد.