قصیدهٔ «ترس»
ترس است اگر حاکمِ اندیشه و کردار ماست
مرگِ نهان در دلِ هر لحظه و هر کار ماست
ترس زِ ریسک و خطر، بندِ گران بر پای ماست
این همه زنجیر که بر دست و دلِ زار ماست
ترس زِ ناکامی و از دست شدنِ حاصلِ عمر
آتشِ خاموشِ دل و آفتِ افکار ماست
زخمِ زبان، طعنهٔ مردم، ستمِ اهلِ زمان
بذرِ هراس است که در مزرعِ پندار ماست
سالها آموختند: «ایمن بمان، خاموش باش»
این سخنِ کهنه هنوز آفتِ رفتار ماست
کیست که بر دوش کشد بارِ گرانِ احتمال؟
کیست که در راهِ خطر، صاحبِ ایثار ماست؟
کیست که با سینهٔ بگشوده رود سویِ بلا؟
تا که ظفر، مائدهٔ سفرهٔ پیکار ماست
همه در اندیشهٔ آسودگیِ بیخطرند،
غافل از آنکه خطر، نردبُنِ اسرار ماست.
هر که زِ توفان بگریزد، نرسد سویِ کران،
موجِ خروشان رهِ کشتیِ هشیار ماست.
هر که زِ ترس از شکست، خانهنشین گشت و نشست،
باخته پیش از نبرد، این صفتِ کار ماست.
مرگ، فقط رفتنِ جان از تنِ انسان نبود؛
مرگ، همان روز که ترس، حاکمِ افکار ماست.
زندگی آن است که با رنج و خطر خو بکنیم،
فتحِ بزرگ از دلِ این معرکه، در کار ماست.
پس بشکن این سلسلهٔ خوفِ کهن را زِ دل،
جرئتِ انسان، سببِ عزت و معیار ماست.