ترس
ترس...
ترس از ریسک،
ترس از خطر،
ترس از شکست،
ترس از دست رفتنِ آنچه هنوز به دست نیامده است.
از کودکی
به ما آموختند
که نیفتیم،
نه اینکه برخیزیم.
گفتند:
آرام راه برو،
بلند فکر نکن،
بلندتر رؤیا نبین.
زخمِ زبان،
شکست را
از خودِ شکست
هراسانگیزتر کرد.
قضاوتِ دیگران،
زندانِ اندیشه شد.
کمکم
کسی نماند
که خطر کند،
کسی نماند
که بارِ احتمالِ شکست را
بر دوش گیرد،
کسی نماند
که برای یافتنِ قارهای نو،
دریای ناشناخته را
در آغوش بکشد.
همه
در انتظارِ یقیناند؛
حال آنکه
یقین،
فرزندِ خطر نیست،
فرزندِ تجربه است.
چه بسیار پیروزیها
که پشتِ دیوارِ ترس
دفن شدند.
چه بسیار اندیشهها
که پیش از تولد
از بیمِ تمسخر
مردند.
ترس،
بیآنکه خونی بریزد،
بزرگترین قاتلِ آرزوهاست.
و جامعهای
که شکست را
جرم میداند،
پیروزی را نیز
از دست خواهد داد.
آری،
همه در بندِ ترس از شکستاند؛
و آنگاه
مرگ،
پیش از آنکه جسم را بگیرد،
اندیشه را میگیرد،
جرئت را میگیرد،
آفرینش را میگیرد.
و انسان،
سالها
نفس میکشد،
اما زندگی نمیکند.